ققنوس

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

حرفهایت راچندین بارخواندم. دیدم نه. نیستم. درمیان حرفهایت نیستم. قبلا هم نبودم. فقط کاش همان زمان هم مثل حالا میدانستم. که نیستم. نبودن درعین بودن! کمی درکش سخت است. از دردگفتن انگار کارهمه شده. هیچ استعدادی نمیخواهد. نوشتن. دیشب استاد بهمنی دربرنامه ی دورهمی حرف جالبی زد. گفت شاعر وجودندارد. این شعر است که شاعر راکشف میکند. حرفهای متفکرانه ای میزد. دلم میخواست از نزدیک ببینمش. کاش تهران بودم. کاش به شاعرهایی که دلم میخواست ببینمشان وباآنهاحرف بزنم دسترسی داشتم. شاید روزی به کافه شعرمان دعوتشان کنیم وبیایند. کسی چه میداند؟ گشتم اما ندیدم. فقط یک تکه ازحرفهایت مربوط به من بود انگار. همان جا که گفتی بدی اینجا نوشتن این است که حرفهایت جابه جامیشود. به یکی میگویی و دیگری برمیدارد. من همینجا به توقول میدهم که حرفهایت راهرگز برندارم. مراببخش اگر تمام این مدت حرفهای تورابرداشتم و ...حرفهایی که دیرفهمیدم مربوط به من نبودند. خیلی دیر. شاید چندان تقصیر من نبود. خب من هم مینویسم. اما تمام حرفهایم مخاطبشان مشخص اند. حرفهای من گنگ نیستند. شخصیت های زندگی من انگار بانام های خاص خودشان مثل اشخاص یک د
نویسنده : بازدید : 15 تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 5:25
برچسب‌ها : برسد به دست تو,
شیفتگی من، درحد خودم بود. بازتاب تونبود. آن روزها تونبودی. من بودم و تویی که در ذهنم نگه داشته بودم. همه چیز برایم روشن ترازنور بود. میدانستم دلت برای چه کسی تندتر میزند. وشاید همین مساله، پذیرش نبودنت را برایم ساده ترمیکرد. چند سال گذشت ومن دقیقا زمانی که خودم وتورا گوشه ای گذاشته بودم و تارعنکبوت بسته بودیم، تمام گرد وخاک هارا کنار زدم. این مرداب دلم را به هم زدم تا...شاید برای اینکه خودم را پیداکنم.. نمیدانم دقیقاچرا.من فکر نکردم چرا به سمت توبرگشتم. چشمم رابستم. در کمتر از ده ثانیه تصمیم گرفتم. آن موقع فکر نکردم ممکن است چه اتفاقی برای دلم بیفتد. شاید اگر فکر میکردم هرگز دست به این کارنمیزدم. اما چندان پشیمان نیستم. نمیدانم. شاید هم باشم. راستش رابخواهی حتی ثانیه ای فکر نکردم تو چه کارمیکنی وچه خواهی کرد. اصلا مادام راحتی یادم نبود. من فقط دنبال یک حس گمشده میگشتم. سوزنی درانبارکاه شاید. پس تورا از زیر تمام آن تارعنکبوت ها بیرون آوردم. نوشته هایت راکه میخواندم گمان میکردم درآن ها بامن حرف میزنی. گلایه هایت وتمام حرفهایت رابه خودم میگرفتم ونه تنها به عقب رانده نمیشدم بلکه هرروز به ت
نویسنده : بازدید : 15 تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 5:25
برچسب‌ها : جان من بخند,
تکرارمیشودآهنگی. ازصبح که بلند شدم ازآن خواب شیرین دیشب. طوفانی بود پیش ازخواب. سرم آنقدر عجیب درد گرفته بود که به فکر تومور مغزی افتاده بودم. علایم ونشانه ها! همه راخواندم و نفهمیدم مسکنی که مدتهابود نخورده بودم چه زمانی اثر کرد که خوابم برد. ساعت 1شب بیدارشدم. آرام شده بود آن درد کذایی...نمیتوانم حسم راوصف کنم از خوشحالی...خوشحالی بعد ازتمام شدن یک درد وحشتناک...باورت نمیشود اما به دیواراتاقم مشت میکوبیدم تادادنزنم. چراغ راخاموش کرده بودم واین گوشی مزخرف را هم باید خاموش میکردم. آنگاه جدی ترازهمیشه به مرگ فکر کردم. دقیقا همان زمان که توپرسیدی به چه چیزی فکر میکنم. به نبودن. به اینکه اگر بمیرم هیچ اتفاقی در دنیانمی افتد. فقط طبقه ی بالای یک تخت دوطبقه خالی میماند. چند روز بعدش هم میز تحریر وکمد وصندلی ام را میبخشند. اما دفتریادداشت هایم چه؟ حتما مادرم اولین نفریست که پیدا میکند ومیخواندش. ترسی ازخوانده شدنش نداشتم. چیزی ننوشته بودم که مادرم نداند. تمام احساساتم را میداند. فقط کمی شاید باجزییات بیشتری باشد. همین. اما شاید ازگلایه هایم دلش بگیرد. ازحرفهایی که هرگزبه خودش نزدم.اصلا شاید
نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 5:25

دچارشده ام به وارونگی
جای سر، پا
جای کلاه، کفش
جای قلب، تو
جای زندگی اما خالیست

آسمان به زمین می آید،
مهربانی به تو،
وتو به خانه ی من می آیی...

نوررا راحت کن.
درتاریکی،
برق چشمانت کافی ست.

سایه ات نزدیک میشود،
تودورمیشوی.
من چشم میشوم
وارونه زیرقدم هایت

ن.ع

نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 5:25
ازپاییز،آباناز آبان،نیمه اش وازنیمه اش،میلاد تورادوست تردارم. ای یقین خفته ی من،شب رفته استبیدارنمیشوی؟ چشمانت را که بستی،ماه، عریان شدچهره پوشاند ازشب..باید کسی ماه را عیان کندبیدار نمیشوی؟ رفتنت ،مرگ آینه بود،دربیداری صبح.رفتنت سنگین بود،آینه شکست. درون این آینه ی هزارتکه،هنوز لبخند'تو'،به من چشمک میزند. به من بازگردای ماه گمشده ی منوشب رادرودی دیگر بخش چشمهایت رابازکن؛آسمان سراغ تورامیگیرد،آینه دلتنگ توست،شب ،بی تو میمیردبیدارشوبیدارشون.ع
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 5:25
برچسب‌ها :
خواب ، رویای بیهوده ایست
چراغ میرود ،
فکر می آید.
تومی آیی
وصبح نمیشود.

دست های من کال اند
نرسیده اند،
به پیچ عجیب موهای تو

درمن حسرتی ست به نام تو
آتشی ست به یادتو.

آتش سرد نمیشود
خاموش میشود!

زمان میرود
من میمانم.
نورمیرود
سایه ات میماند.

دستهای من هنوز کال اند
دستهای تو اما رسیده اند
به انتهای یک شعر
ن.ع

نویسنده : بازدید : 15 تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 5:25
وبلاخره 30 آذر95 هم تمام شد. حالا ساعت 1.18 بامداد اول دی 95است. اینجا من هستم واتاقم. آن بیرون، صدای باران می آید. انگار هرسال یلدا به گونه ای باید دلم گرفته باشد. امسال شاید غریب ترازهرسال. میدانی؟ احساس غربت خیلی دردناک است. به خصوص زمانی که در شهرخودت ،کشورت ومیان مردم ودوستان وخانواده ات هستی وبااین حال حس گنگی به تو میگوید : توغریبه ایباخودت. باخانواده ات. با دوستانت. باکسی که دوستش داری حتی.صدای نفس این روزها کمی آرامم میکند. اینکه میگویم آرام، معنی اش این نیست که خشمگینم یاعصبی یاناراحت. حس بدی ندارم اما تنهاچیزی که برایم آزاردهنده ست ... اصلا گفتنی نیست. صدای نفس وآن یک بار صدای آسمان، برای چند دقیقه باعث میشود که همه چیز رافراموش کنم و همین حالا رادریابم. لذت حال را. واین برایم خوش آیند است. تنها چیز خوش آینداست. دلم برای نفس خیلی تنگ شده. کاش بار قبل محکمتر درآغوشم فشرده بودمش. کاش عمیق تر نگاهش کرده بودم. چه میدانستم روزی اینطور دلم حضورش را میخواهد؟ دلم فشرده شده. انگار کسی آن را چلانده و اشکش را درآورده. چه بارش زیبایی... حداقل صدایش که زیباست. وقتی بیرون ازخانه بودم خبری
نویسنده : بازدید : 18 تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 5:25
برچسب‌ها : یلدای 95,
امروز بارانی بود. آمدم منزل دایی جان...من وریاضی وراستین...بعد شام..بعد فیلم" تابستان گرم وطولانی" وبعد هم دایی یک شلوارگرم کن ومسواک نو به من داد وگفت شب راهمینجابمان! وخب مگرکسی جرات دارد روی حرف دایی حرف بزند؟ :( حالا من خوابم نمی آید ... کاش حداقل میل بافتنی وکاموایم راباخودم آورده بودم...پدربزرگ افسردگی گرفته است... فوبیای مرگ...تمام روز وشبم شده فکر کردن وفکر کردن وپیداکردن راه چاره...دارد از بی اشتهایی ازپادرمی آید...چه کاری ازمن ساخته است؟ خدایا راهی پیش پایم بگذار...نشانه ای...طبقه ی بالا تولداست. دست بردارنیستند...ساعت 1.02 بامداد است واین بالش برای من کوتاه است. تاصبح گردنم خشک میشود. البته اگر خوابم ببرد. همیشه خودم را باشرایط تغذیه ی همه وفق میدهم اما هرجایی خوابم نمیبرد...به خصوص شب...خانه ی پدربزرگ رادوست دارم. به جزآنجا هرجایی بروم احساس غربت میکنم.حتی اینجا...روی این تخت یک نفره...دریک اتاق گرم و دنج. چقدر خوب است که خانه ی دایی اینقدر بزرگ است. اینجاراهم دوست دارم. هرجابتوانم دریک اتاق جداگانه تنهابخوابم رادوست دارم. دلم میخواهد هنگام خوابیدن تنهاباشم. فقط خانه ی پدرب
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 5:24
سومین روزاز زمستان 95 است. به طور اتفاقی چشمم به چیزهایی خورد که گمان میکردم آنهارا ازبین برده ام. حرفهایی ازتو. وقتی فکر میکنم چقدر حرف میزدیم زمانی وحالا به کجارسیده ایم، تعجب میکنم. هرروز فاصله بیشتر وبیشترمیشود. اما هنوز حسم چندان تغییری نکرده و سرجایش نشسته است.من هنوز بی آنکه دلم برایت تنگ شود، دوستت دارم. برایم عجیب است که به تو وابسته نمیشوم. دراین مدت هم حتی وابسته نشدم. برای تو عجیب نیست؟ امروز حتما برای نفس، سخت است وشاید برای تونیز سخت باشد. آهنگ شاد بهانه بود...بهانه ای برای...مهم نیست. میدانم اگر حرفی بزنم تو اگر بخوانی، حتما برداشت دیگری خواهی داشت واگر نخوانی چه فرقی میکند که حرفم را بگویم یانه. پس میگذریم. حسین خاطره ی کودکی ام راخواند. درکمال تعجب نکات مثبتی هم عنوان کرد وبه شدت امیدوارشدم به داستان نویسی. هرچند هنوز نمیتوانم روی آن نوشته نام داستان بگذارم. اما باکمی تغییر میتوانم از دل آن یک داستان درآورم.تو فکر میکنی من میتوانم روزی داستان خودم با خودت رابنویسم؟ :) میتوانم تمام خاطرات زیبای زندگی ام رادر قالب داستان بنویسم؟ روزی رسالتم شعربود امادیدم شعر برایم کافی
نویسنده : بازدید : 14 تاريخ : شنبه 4 دی 1395 ساعت: 20:26
برچسب‌ها :
به تدریج اتفاق می افتد. گم شدگی . درمیان انبوه آدم ها. آنجاکه فکر، برده ی دیگری میشود. آنجاکه آدم خر میشود. خودم را گم کرده ام. امروز درآینه هیچ کس نبود. هرچه نگاه کردم، کسی به من خیره نشد. تصورکن چند سال خودم رانبینم و بعد، یک صبح زمستانی، ازخواب بلند شوم و کسی را درهنگام شستن صورتم درآینه ببینم. پیرزنی را. چطور بفهمم این منم یا نه؟ چطور این همه تغییر را بپذیرم؟ اگر آینه نباشد، شاید همه ی ما هویت خود را گم کنیم حتی. اگر انسانی نباشد که خودم را دراو ببینم چه؟ من گم شده ام. هیچکس نیست. هیچکس کنارم نیست. روبه رویم نیست. حتی درآینه. چه کسی مرابه من بازخواهد گردانید؟ چه کسی جزخودم؟ اما خودم چه شده ام؟ چه چیزی ازمن مانده ؟ دودست درآستین و دو پا در شلوار؟ چه برسر صورتم آمده که نمیبینمش؟ دستم را نگاه میکنم تامطمعن شوم که هستم. ناخن هایم را میبینم. چقدر بلندشده اند. نمیدانم چه مدت است که کوتاهشان نکرده ام. اما ازترکیب نیفتاده اند. هنوز زیبایند. یادم نمی آید کجاگم شدم. یا آخرین بار چه کسی رادیدم. فکرم تمام شده. محمد تو تابه حال فکرت تمام شده؟ اصلا توکدام محمدی؟ محمد، پسرعمه ام؟ من چند محمدمیشنا
نویسنده : بازدید : 15 تاريخ : شنبه 4 دی 1395 ساعت: 20:26
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 ... 11 صفحه بعد