ققنوس

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

یاد یک تکه از یک دیالوگ افتادم: آدم هر قدر که سنگدل و سفت وسخت باشه بیم اینکه هر وعده ی دیدار وعده ی آخرباشه، دلشو نرم میکنه...به ترانه ی لحظه های معین گوش می دهم.  به یاد روزهای نوجوانی که عاشق این ترانه بودم...به یاد جاده ی چالوس...لحظه ها رو باتوب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 16:38
برچسب‌ها :
نمیدانم چند سال است که به خوابم نیامده بودی...دیشب اما دیدمت...همان شده بودی که همیشه میخواستم باشی! جواب تمام سوال هایم را دادی، لبخند زدی...مهربان بودی در خواب. یادم هست روزی را که می توانستم با یک کلیک کوچک، همه چیز را از لپ تاپت ببینم...بدانم و ر
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 16:38
برچسب‌ها :
پس چه کسی بود اگر خودت نبودی؟گاهی به تو فکر می کنم. گاهی به آن زن. به فرزندش. هنوز قیافه ی دخترش را به یاد دارم. تقصیر فیس بوک بی معنی ست. آدم را تا کجا می کشاند...عکس های قدیمی...عکس های زنی که ادعا می کرد مرا می فهمد و در جواب لرزش صدایم گفت چه احساساتی! متولد چه ماهی هستی؟دلم برای خودم می سوزد. برای آن زمان که کودک بیست ساله ای بودم و نمی دانستم چه بگویم و چه نگویم...بی سلاح بودم و احساساتی...ح
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 12:11
برچسب‌ها :
نمی دانم چرا امروز این ترانه ی دوران کودکی ام در ذهنم تکرار شد...نمی دانم یاد چه افتادم...یاد چه کسی؟ شاید دلم گرفته است...شاید دلم تنگ است...شاید دلم گریه می خواهد و اشک هایم نمی آیند...دیروز وقتی در باغ ارم نشسته بودم، دلم می خواست تنها بمانم و هیچکس به من نرسد...تنها بمانم و زل بزنم به آن دخترکی که در میان آن درخت ها برای خودش بازی می کرد...آن هم درست در بکر ترین جای باغ ارم...جایی که کمتر کسی
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 12:11
برچسب‌ها :
در آن پارک دنج که خیلی پارک بود، در آن نقطه ی دور از شهر که درست وسط شهر بود، روی یک نیمکت نشستیم. تو به صدای آب گوش دادی و درخت های خرمالوی رو به رویمان را نگریستی، من به تو. دلت می خواست همان جا بنشینیم وحرف نزنی...دلم میخواست برویم وحرف بزنی...رفتیم...قدم زدیم...از نمازی به سمت ستاد...تو از دختری گفتی که قرار است چند روز دیگر از تو خواستگاری کند، من تمام تلاشم را کردم که بگویم کرم از درخت نیست.
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 12:11
برچسب‌ها :
بعد از مدتها دلم هوای ساز دهنی کرده...به خصوص آن تکه ی اول یکی از قطعات یان تیرسن در فیلم آملی...عاشق موزیک این فیلم هستم...در بدترین شرایط آرامم می کند. چند روز پیش زل زده بودم به پسر جوان بلند قامتی که کنار مترو ایستاده بود و ساز دهنی می زد. دلم نمی خواست چشم از او بردارم. خیره نگاهش می کردم. حالا چشم هایم را میبندم و با صدای این موزیک le moulin که برایم انگار یک لالایی طولانی است، به خواب می روم...کاش قطع نشود...هرگز قطع نشود...تا ابد بخواند ومن ...من...چه خوش خیالم...کدام من؟ چیزی مگر از من مانده؟!
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 12:11
برچسب‌ها :
عصر خفقان آوری ست. صبح کمی راه رفتم .. با اتد وبهار بعد ازمدت ها همین نزدیکی خانه ی گرامی صبحانه میل نمودیم...اتد هم دیگر بامن مثل سابق نیست. سردی متقابلش را حس می کنم. به خانه که برگشتم کتاب هایم را مرتب کردم. فقط مانده جزوه ها وکتاب هایی که باید برای دکترا بخوانمشان...هنوز مرددم. کاش رییس اینجابود...ازاین راه دور برایم سخت است درمورد مساله ای با او مشورت کنم. هرچند سال هاست این طورپیش می رود...س
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 7 مهر 1396 ساعت: 20:16
برچسب‌ها :
گلدان عزیزم را رنگ می کنم. نه چندان با شوق...آخرین کوزه ای که رنگ کردم را یادم هست، که با چه سرعتی وباچه دقتی درعرض چند ساعت تمام شد...حالا اما چند روز از شروع رنگ کردنم گذشته و ... حوصله ی کتاب خواندن هم ندارم. حتی گلدوزی وبافتنی ام را هم هنوز از کمد بیرون نیاورده ام. تنها کار مفید این چند روز، مرتب کردن کتابخانه ام بود...کتاب روز وشب یوسف دولت ابادی اینجا روی میزم نشسته و نگاهم می کند. هی می گوی
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 7 مهر 1396 ساعت: 20:16
برچسب‌ها : شروع؟,
روزهای آخر است اما هنوز زود است برای حرف زدن از این روزها. دکتر عزیز فرمودند سعی کن آرامشت راحفظ کنی...درامریکا طوفان آمده...ودیگر اینکه امروز دانشگاه لجن عزیزمان ششصد تومان پول بی زبان را با وقاحت از من گرفت تا اجازه ی دفاع بیابم...بگذریم ازاینکه چه قدر دعوا راه انداختم. بگذریم ازاینکه چه قدر عوضی اند که دوروز مانده به دفاع، تاه یادشان می آید باید پول بگیرند ...ششصد تومان برای اینکه یک ترم به اتا
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:33
برچسب‌ها : بیستون,شهرتش,فرهاد,
مقاومت این روزهایم دربرابر خوردن آرام بخش کاملا بی فایده است...باهیچ چیز آرام نمیگیرم. انگار در یک گر گرفتگی مدام اسیر شده ام...هرچیز کوچکی حالم را دگرگون می کند. حساس شده ام...زیاد...ترسو تر از همیشه.. کاش شیری عزیز را می دیدم و آرام می گرفتم. وجودش آرامش خاصی دارد...چند روز پیش بود که غر می زدم برایش و بعد از اینکه یک بند حرف زدم گفتم دکتر حالا من چه کنم؟ نگاهم کرد و فقط گفت هیچی. آروم باش. و من
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:33
برچسب‌ها : خداحافظی,
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 ... 17 صفحه بعد