سرودمت.

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

سرودمت.پس ازماه ها در یک صبح پنجشنبه ،درآغوش خون،سرودمت..سرودمت و ازمن بیرون آمدی..باواژه هایم...حالم خوب است...باید این خون،بریزد تاتو بروی..بروی ودورشوی..حال من خوب است .باور کنید.بهتر ازهرروز.آرامتر ازهمیشه...حال شاعر بعد ازشعر،حال آدم است بعد ازمعاشقه.رهاشدم..رهاشدم...آرامم...خدایش بیامرزد علیرضا...باهمین سن کمش،تنها کسی ست که میتوانم هنوز چند خط بااوحرف بزنم و حالم به هم نخورد...کاری که با آن پسر سی وچند ساله نتوانستم بکنم...یک حرف زدن ساده!آن هم برای من که حرف زدن مثل آب خوردن است.میدانی؟مسخره ترین کار دنیا این است که باکسی که نمیشناسی اش،از باقی مانده ی روزهای عمرت بخواهی حرف بزنی!!خنده دارنیست؟:)

افسار زندگی ام را دوباره به دست گرفته ام.میخواهم لج کنم.میخواهم همچنان دراین لجبازی سهمی داشته باشم و تن به ازدواج ندهم.میخواهم با زندگی ام بازی کنم.چون فهمیده ام که بازی با زندگی دیگران را بلدنیستم.ازطرفی باید بازی کنم.نیاز شدیدی به بازی کردن درمن شکل گرفته است.مثل دوران کودکی ام.سرسخت شده ام و پرامید.من،شوق میشوم...من راه می روم...خودخواهی شیرین است.وقتی ازخود گذشتگی ات را له میکنند،نمیبینند،خودخواه شو.فکر میکنند خیلی میفهمند.مدرنیته ی لجن گرفته شان را برسرت میکوبند.آدم های تازه به دوران رسیده ای رامیگویم که هرجا جز خاک زیر پایشان برایشان شهرستان است!احمق های کله پوکی که غرق شده اند درخود.خود را گم کرده اند.مهدی روزی حرفی زد که درجوابش سکوت کردم.گفت دختر جان تواگر بخواهی هم نمیتوانی شبیه آنهاشوی.دروجودت نیست.ادایشان را درنیاور.تو درعشق بزرگ شده ای وهمان عشق،همیشه محافظ توست.آن هایی که در کثافت بزرگ میشوند،دست به هرکاری میزنند.تونمیتوانی.ادایشان رادرنیاور...بله...من نمیتوانم.اگر بخواهم حتی..نمیتوانم..چشمم که به مادرم می افتد،پدرم راکه میبینم،محبتشان به هم را،همه ی عالم فراموشم میشود ودلم میخواهد بیرون ازاین خانه قدم نگذارم.گمان نمیکنم برادرم مثل من فکر کند حتی.اما من،حتی اگر باخودم وزندگی ام لج کنم،دیگر نمیجنگم با ذاتم.نه میجنگم ونه کسی را محکوم میکنم به بدبودن.مهدی راست میگوید.اینکه کجا بزرگ شده ای،چگونه بزرگ شده ای،مهمتر از هرچیز است...

فقط یک دکمه بود که باید فشار داده میشد.چقدر سخت بود...چقدر رنگم پرید ودستم لرزید...چشمم رابازکردم و فشارش دادم وهمه چیز پاک شد...همه ی حرفهایمان...حافظه ام...میدانی؟نمیفهمم چرا به اینجاکشیده شد همه چیز...داشتیم بازیمان رامیکردیم...یادت هست؟همیشه میپرسیدم اگر رنگ بود..یادم هست همیشه میپرسیدی نگاره؟آخ موسیو...چرا؟چرا اینگونه درعرض چند روز روحم سوراخ شد؟چرا این اتفاق های ناگوار افتادند؟چرا اینگونه فکر میکنی که آن زندگی هراس آلود بی هویت ارزشش بیشتراست؟ موسیو؟موسیو؟هه..کدام موسیو؟موسیو تمام شده است دخترجان.این را درکله ی پوکت فرو کن...موسیو اشکم نمی آید.حالاباید چه کارکنم؟احساس بی هویتی میکنم.چرا؟!چرا اینگونه شدم؟خدایا چه برسرمن آمد این چندروز لعنتی؟چه مرگیست که به جانم افتاده این آفت؟نباید میرفتم به آن شهر نفرین شده..نباید میرفتم...چه غلطی کردم...خدایا تو نمیخواستی جورشود...من اصرارکردم..من خواستم..خدایا ...باید چه کارکنم؟کاش حداقل میتوانستم گریه کنم.بیش ازحد احساس قوی بودن میکنم.دلم میخواهد ازنفس بیفتم.اما نه...انگار کرگدن تر ازین حرفهاشده ام..این تخت چرا اینقدر تکان میخورد؟خون سرازیرمیشود...گرمایش راحس میکنم.پدرم آمده است...این وقت روز..چشم هایش!خدایا چشم هایش نمیبیند!!!قهقهه میزنم...قهقهه میدانی چیست؟نفرین به مردم این زندگی که مرا بی درد خواندند و درد های روزگار یکی یکی بر سرم آوارمیشوند...

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : پنجشنبه 11 شهريور 1395 ساعت: 17:18
برچسب‌ها :