منزل دایی جان...

ساخت وبلاگ

امروز بارانی بود. آمدم منزل دایی جان...من وریاضی وراستین...بعد شام..بعد فیلم" تابستان گرم وطولانی" وبعد هم دایی یک شلوارگرم کن ومسواک نو به من داد وگفت شب راهمینجابمان! وخب مگرکسی جرات دارد روی حرف دایی حرف بزند؟ :( حالا من خوابم نمی آید ... کاش حداقل میل بافتنی وکاموایم راباخودم آورده بودم...پدربزرگ افسردگی گرفته است... فوبیای مرگ...تمام روز وشبم شده فکر کردن وفکر کردن وپیداکردن راه چاره...دارد از بی اشتهایی ازپادرمی آید...چه کاری ازمن ساخته است؟ خدایا راهی پیش پایم بگذار...نشانه ای...طبقه ی بالا تولداست. دست بردارنیستند...ساعت 1.02 بامداد است واین بالش برای من کوتاه است. تاصبح گردنم خشک میشود. البته اگر خوابم ببرد. همیشه خودم را باشرایط تغذیه ی همه وفق میدهم اما هرجایی خوابم نمیبرد...به خصوص شب...خانه ی پدربزرگ رادوست دارم. به جزآنجا هرجایی بروم احساس غربت میکنم.حتی اینجا...روی این تخت یک نفره...دریک اتاق گرم و دنج. چقدر خوب است که خانه ی دایی اینقدر بزرگ است. اینجاراهم دوست دارم. هرجابتوانم دریک اتاق جداگانه تنهابخوابم رادوست دارم. دلم میخواهد هنگام خوابیدن تنهاباشم. فقط خانه ی پدربزرگ ودایی این ویژگی رادارد. حتی اتاق خودم با برادرگرامی مشترک است. تمایل عجیبی به تنهایی دارم. مثلا درفیلم دیدن. دلم میخواهد هیچکس کنارم نباشد. مگر اینکه به شدت ازوجودش احساس آرامش کنم. خب حالامیتوانم بیداربمانم ودراین تاریکی آنقدر به صدای تیک تاک ساعت دیواری گوش کنم که خواب سراغم بیاید ومرا درآغوش گیرد و تمام کند.

منزل دایی جان ناپلئون,خانه دایی جان ناپلئون,خانه دایی جان ناپلئون فروخته شد,...
نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 5:24

close
تبلیغات در اینترنت