دیوانگی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


تکرارمیشودآهنگی. ازصبح که بلند شدم ازآن خواب شیرین دیشب. طوفانی بود پیش ازخواب. سرم آنقدر عجیب درد گرفته بود که به فکر تومور مغزی افتاده بودم. علایم ونشانه ها! همه راخواندم و نفهمیدم مسکنی که مدتهابود نخورده بودم چه زمانی اثر کرد که خوابم برد. ساعت 1شب بیدارشدم. آرام شده بود آن درد کذایی...نمیتوانم حسم راوصف کنم از خوشحالی...خوشحالی بعد ازتمام شدن یک درد وحشتناک...باورت نمیشود اما به دیواراتاقم مشت میکوبیدم تادادنزنم. چراغ راخاموش کرده بودم واین گوشی مزخرف را هم باید خاموش میکردم. آنگاه جدی ترازهمیشه به مرگ فکر کردم. دقیقا همان زمان که توپرسیدی به چه چیزی فکر میکنم. به نبودن. به اینکه اگر بمیرم هیچ اتفاقی در دنیانمی افتد. فقط طبقه ی بالای یک تخت دوطبقه خالی میماند. چند روز بعدش هم میز تحریر وکمد وصندلی ام را میبخشند. اما دفتریادداشت هایم چه؟ حتما مادرم اولین نفریست که پیدا میکند ومیخواندش. ترسی ازخوانده شدنش نداشتم. چیزی ننوشته بودم که مادرم نداند. تمام احساساتم را میداند. فقط کمی شاید باجزییات بیشتری باشد. همین. اما شاید ازگلایه هایم دلش بگیرد. ازحرفهایی که هرگزبه خودش نزدم.اصلا شاید دفترم را بسوزانم. آن وقت این گوشی چه بلایی سرش می آید؟ باید رمز همه چیز را برایشان بگذارم. شاید هم برای تو بگذارم. نه. باید برای کسی بگذارم که نه تنها به او اعتماد دارم بلکه اوهم برای من اهمیت قایل است. از بی تفاوتی خوشم نمی آید. من مگر برای تو چه کسی بودم؟ چه جایگاهی داشتم؟ هیچ...من هیچ بودم. شاید حتی هیچ هم نبودم. فکر نمیکنم کسی آنقدر که مادرم مرادوست دارد دوست بدارد. و به کسی جز مادرم چنین اعتمادی را ندارم. پس چرا خصوصی ترین مسایل زندگی ام را دراختیارکسی جزاو قراردهم؟
به تمام این ها فکر میکردم که خوابم برد. یادم نیست چه خوابی دیدم. صبح ازخواب بیدارشدم ودیدم هنوز زنده ام. از سردرد هم خبری نبود. حالت تهوع هم رفته بود. حالا ساعت 10.52 است. من درمترو نشسته ام و به یک موسیقی زیبا از یان تیرسن گوش میکنم. گوش کنید ولذت ببرید. La plage

چه روزخوبی...همین حالا دعوت شدم به جلسه ی هم اندیشی سه قوه ی قضاییه!! شب هم حتما خوب خواهدبود...کنار پدربزرگ ومادربزرگ...کنار پای شکسته ی خاله...مامان صبح میپرسید چرا مدتیست هیچ حالی ازاو نمیپرسی! خب من فقط گفتم بامن هم حرف نمیزنی وچیز عجیبی نیست.برای مامان اما عجیب بود این همه تغییر تو دربرهه های مختلف زمانی:)

بگذریم. گوش فرادهیم به یادداشتی از آسمان:

بدقولی هایم زیاد شده می دانم ، تقریبا اولین ساعت بامداد امروز قول نوشتن دادم و نه ساعت گذشته تا به عرصه فعلیت رسد ،گردن مشغله بیاندازم بی انصافی است به جایش صادقانه می گویم ذهنم شدید درگیر است . تو راست می گویی تردید سخت می کند تمام جواب ها را .
من از نهایت شب رد شده ام راستش را بگویم تا زه فهمیدم سیاهی هم حدی دارد جایی که دیگر فراتر از آن ممکن نیست،شبیه تمام اتفاقات بد که جایی تمام میشوند به آدم های اطرافت نگاه کن به دست هایشان دست ها راز های زیادی را فاش می کنند اگر کف دستانشان در گفتگو با تو پنهان است قصد پنهان کاری دارند وقتی بفهمی ضربه اش کمتر است وقتی مجموع علائمی که برایت می فرستم را دنبال کنی تا حدودی می شناسیشان بعد احتمالا کمتر کسی پیدا میشود که بخواهی بماند،تمام آدمها نیمه تاریکی دارند و خوب بودنشان تنها به این خاطر است که ما نخواستیم یا نتوانستیم نیمه ی پنهانشان را ببینیم.

با اینهمه تمام آدم ها برخی مواقع خود را به ندیدن می زنند تا کسی یا چیزی که دوست دارند را نگه دارند بعد ها به خود لعنت می فرستند کاش احمق نمی ماندند! خیلی حاشیه رفتم خلاصه کنم بحث را وقتی آدمی چیزی یا کسی را بخواهد زمین و زمان را برای داشتنش بهم می ریزد و برعکس وقتی دچار شک شود از زمین و زمان بهانه می آورد برای نداشتن و در پی اش نرفتن.نگار جان همیشه کسانی در زندگیمان وارد می شوند که باید نداشتن شان را یاد بگیریم اصلا برای همین می آیند که در پستویی از ذهنمان ذخیره شوند شبیه جعبه اساطیری یونان باز شدنش و بازگشتشان از پستوی ذهنمان فاجعه آفرین است ،تلخی نوشته ام را بگذار پای تلخی ذهن درگیرم از دستم ناراحت نشو می دانی که غالبا هرچه به ذهنم می رسد می گویم شما به بزرگیت ببخش.

نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 5:25
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها