امروز.‌.تولد...

تعرفه تبلیغات در سایت
ازصبح رفته بودم پی کارهای مربوط به سمینار عزیز...بدون صبحانه، بدون ناهار...تولد یک نفرازبخش بود وبازجای شکرش باقیست که کمی کیک خوردم....چه رسم مسخره ایست که کافه هدایت تاساعت ۷ سالادش حتی آماده نیست! فکر نمی کنند کسی درحال تلف شدن است؟ فکر کن بعد از کلی خستگی ساعت ۱۰ شب به منزل عزیز برسی و بعد پنج کیلو میگو منتظر پاک شدن به دست توباشند...رغبت نمیکردم حتی بادستکش به آن شاخک های دومتری شان دست بزنم...نمیدانی چه زجری بود...کمر و گردنم تقریبا شکست...تشریحش نکنم بهتر است...آدم کوفت بخورد سنگین تر است...
راستی امروز فهمیدم شیری عزیزم متولد چه ماهی ست...گفت موسیو بارها ازاو پرسیده و پاسخش را نداده:)
مسئول آموزش عزیزمان هم پاک آبروی مارابرد...به شیری گفت دروصفش چه هانوشته ام...وخب طبیعی بود که شیری بگوید:
تاوقتی نشونم ندادید چی نوشته، فارغ التحصیلش نکنید!!!!!
گمانم ازشرم، آب شدم...بچه ها که فقط می خندیدند...راستی فردا تولد خانم نازنین شیری هم هست. زیباترین اتفاق امروز هم دیدن آیدا بود...که گفت این اراجیف راهمچنان میخواند:)))
رفیق جان، هیچ میدانی تو تنها رفیقم هستی که اینجا می آیی؟ کاش برای بقیه هم مهم بود. کاش میدانستند چه روزهایی را پشت سرگذاشته ام...چقدر احساس غریبگی میکنم. زبان هیچکدامشان رادیگر نمیفهمم...راستش اصلا برایم مهم نیست که بفهمم. من رفیق های جدیدم را یافته ام. نیازی به بقیه ندارم. حتی اگر نیافته بودم هم دیگر حاضرنبودم به برخی لقب رفیق بدهم...
پسرک دوست داشتنی مان هم ازبس گفت به اینستاگرام برگرد وبنویس که نوشته هایت زندگی ست!!!!!!!، به خوانندگان عزیز انگشت شماراینجااضافه شد!!!چه دوست دارمتان...که آنقدر برایتان مهم است که مرامیخوانید...خسته ام وچشم های گرامی ام بازنمی شوند...عذر تقصیر
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 8:40

فهرست وبلاگ