خاطره هامیمیرند

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

سال آخر..ترم آخردانشگاه وآدمهایش ودرودیواروکلاس وتخته هایش شروع شده است ومن نمیدانم

دقیقاچه حسی ست که به جانم افتاده.این روزهاآدم گریزشده ام.احساس میکنم بایدازتمام افرادی که

چهارسال باآنهادرس خواندم ومهمترین سالهای زندگانیم راباآنهاودرکنارآنهاگذرانده ام ،دوری کنم.به بعضی

هایشان حسی شبیه تنفردارم .به اکثرشان هیچ حسی ندارم.وبقیه رابه شدت دوست دارم...من

ازبچگی سخت دل میکندم.ازهمه چیز.ازآدمهاگرفته تامدادی که باآن مشق مینوشتم.عاشق هرچه

داشتم بودم واگرکوچکترین چیزی راازدست میدادم  برایم سخت بودبه نبودنش عادتکنم! وقتی مدادیاپاک

کنم راگم میکردم تاچندروزبعدازگم شدنشان دوست نداشتم مدادجدیدم رادردست بگیرم.وقتی معلم

هایم عوض میشدند تامدتهابعدازشروع سال جدیدازمعلم های جدیدبدم می آمدومعلمهای قبلیم

رامیدیدم وتصورمیکردم که آنهاهستندکه به من درس میدهند.وقتی خانه راعوض کردندتامدتهابرای خانه

قبلی اشک میریختم وخاطراتش رامرورمیکردم.وقتی ازدوستانم

جداشدم وبه اینجاآمدم تامدتهادوست نداشتم باهیچکس صحبت کنم...وقتی بهترین معلم هاوبهترین

دوست زندگیم تاآن زمان راپیداکردم وسرنوشت هرکدامشان رایکجورازمن گرفت...وقتی کسانی که

دوستشان داشتم برای همیشه به خواب فرورفتند آن هم زیردانه های بی رحم خاکی که روی آن قدم

میگذاشتم،...وقتی اولین بارطعم دوری راچشیدم...وقتی اولین بارجمله ی دوستت دارم

راشنیدم....بایدهمینجابمانم.اینجاحرف دارم.انگارازهمان روزبودکه زندگی ام شکل دیگری به

خودگرفت.ازآن روزبودکه سردرگم شدم.ازآن روزبودکه

دیگرطعم شادی ازته دل رانچشیدم...ازآن روزبودکه مهربانیم کم شد.سادگیم کم شد.شوروشوقم کم

شد.احساسم کم شد.آرامشم کم شد....بله ازآن روزمن کم شدم.همین.به همین سادگی.

شب تولدم بود.همه شادبودند.به شوخی سنم رابه یادم می آوردندومن انگارنمیخواستم باورکنم

چندساله شده ام!

نمیخواستم باورکنم که به قول راستین شبیه خانوم بزرگ ها شده ام  ودیگرنمیتوان به من گفت بچه!!!

راستین اولین کسی بودکه تامرادیدگفت چه قدرعوض شدی! چه کارکردی؟

بعدی غزال بود.که گفت یه جوری شدی! خیلی بزرگ به نظرمیرسی! بعدی پدربزرگ بودکه گفت لباست

هم به سنت می آیدوهم به شخصیت درونی ات!

آن شب وقتی خودم هم درآینه به خودم نگاه کردم احساس میکردم باهمیشه فرق دارم! شایدآن

سارافون باآن دامن مشکی اش مرادختری پخته نشان میداد

شایدهم مدل موهایم سنم رازیادمیکرد! نمیدانم! اماازاینکه این طورحس میکردندکه عوض شده ام

خوشحال نبودم.من هنوزآمادگی ورودبه دنیای مزخرف آدم بزرگهاراندارم.

هدیه های امسال نیزباهرسال متفاوت بود....زمانی که میخواستم بازشان کنم فقط به یادیک چیزبودم.به

یادتلخ ترین هدیه ای که ازتلخ ترین انسان موجوددرزندگی ام گرفته بودم.نمیدانستم ازاومتنفرم

یانه.امابابه یادآوردن حرفهایش دستهایم میلرزید.دستهایی که روزی باآمدنش لرزیده بود! آدم ها راچه

قدردیرمیشناسم! این عیب بزرگ من است که هنوزیادنگرفته ام چه طورمیشودآدم هاراشناخت.اززمان

بازکردن هدیه هاتازمان خواب فقط یک جمله درگوشم مدام تکرارمیشد."خفه شو"

بالحن های مختلف.باآهنگ های متفاوت....اماهمگی یک معناداشتند.یک معنای تلخ!!

زمانی که شمع هایم رافوت میکردم همه گفتندآرزوکن.حتی گفتندچه آرزویی! امامن هیچ آرزویی

نکردم.آرزویی که بخواهی فکرکنی تایادت بیایدآرزونیست.ومن هیچ چیزدرذهن نداشتم! ذهنم انگارخالی

شده است.آن شب هرچه سعی کردم تاآنجای زندگیم آدمهای تلخ زندگیم رافراموش کنم وبدیهایشان وبه

بازی گرفتنشان رانتوانستم.امادرنهایت توانستم خودم راراضی کنم که بایدآن هاراببخشم.وفکرمیکنم

بخشیده باشم.

امابزرگترین کسی که به من بدی کردواورانه فراموش میکنم ونه میبخشم خودم هستم.

من ازخودم کینه دارم.وتازمانی که کینه هایم رادورنریزم کسی رابه درونم راه نمیدهم...

  • مطالب مرتبط
  • خاطره ای گنگ
  • نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 8:40
    برچسب‌ها :