اگربودی

تعرفه تبلیغات در سایت
روزی که تورفتی  رابه یاددارم. ..سرخاکت نشسته بودم.همه برایت اشک میریختند.ضجه میزدند.

من امانمیدانم چراگریه نکردم.حتی یک قطره اشک نریختم! فکرمیکردنددیوانه شده ام.چون 

به نامت روی آن سنگ سردوسیاه خیره شده بودم وگل هایی که برایت پرپرمیکردندرامیشمردم.

به شعری که برایت نوشته بودندنگاه میکردم.شعرپدربزرگ بود.اماتوعاشق حافظ بودی...

وشایدآنهاهیچکدامشان نمیدانستندکه توچه روح بزرگی داشتی...حتی وقتی بچه بودی آزارت فقط 

به یک مورچه رسیدکه آن راازکف پای من برداشتی وسعی میکردی مراکه اشک درچشمانم جمع 

شده بودآرام کنی...آه خدای من...توچه مردبزرگی میشدی اگرمیماندی..

ومن چه خوشبخت میشدم باحضورتو...اینکه ازدردهایم برایت بگویم.ازخشونت ازبی حرمتی...ازحیوانیت

انسانها ازبی رحمیشان ازاینکه فراموش کارندوبی عاطفه...ازاینکه ازعرش به فرش میکشانندت ...

ازغروروتعصبشان.ازاحساس مالکیتشان...ازمهم نبودنت برایشان ...ازستمشان ...ازایمان سستشان.

ازاینکه هرجاکم می آورندنام خداروبرلب های آلوده شان می آورند وهرجابتوانندخودمیتازندومیسوزانند...

آخ که هرچه ازاین هابرایت بگویم کم است...

بگذارازخودم برایت بگویم...ازاینکه من هم دارم شبیه آدمهامیشوم وشایدشده ام! ازاینکه دلم تنگ شده است

ازاینکه سالهاست برعکست اشک میریزم وخودت نیستی ...

ازگل های خشک شده ای  که روزهای حماقت رابه یادم می آورند...ازلباسهایی که سرم دادمیزنند!!

ازکوچه هاوخیابان هایی که دنبالم می آیندومن سرگردان مسیرم راگم میکنم وسرازناکجاآباددرمی آورم.

ازکلاسهایی که نفرت وعشق باهم ازدرودیوارهایشان میبارد...آخ اگربودی...اگرمانده بودی برایت ازعشق 

میگفتم ...ازاینکه آدمهاچه قدرآلوده اش کرده اندبه هوس به خودخواهی به تکبر...

برایت ازمهربانی میگفتم....نه..توبرایم میگفتی ومن فقط نگاهت میکردم...به چشمان معصومت خیره میشدم

وسراپاگوش میشدم تاباتوازآدمیت آدمهارهاشوم. .

آه اگربودی...

اگربودی دنیادیگرهیچ چیزکم نداشت...

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 8:40

فهرست وبلاگ