یوگی

ساخت وبلاگ
یوگی آمده و من در راهم تابروم وببینمش...کیک تولدش رابخرم، بروم وببینمش...گاهی غریبه ها آشنا ترند...یوگی را کم میشناسم. خیلی کم...ولی اولین کسی ست که احساس کردم باید برایش تولدبگیرم. برای بودنش. یوگی مرا به خودم باز می گرداند. شاید برای همین دوستش دارم. دلم میخواهد برایش گل هم بگیرم. اما خب شاید زیاد جالب نباشد...اگر دیگران نبودند حتما گل هم می گرفتم. گنجشکک اشی مشی گوش می دهم...در سه شبانه روز گذشته فقط پنج یا شش ساعت خوابیده ام...محسن قرار است مرا خفه کند بلکه آدم شوم...تاصبح بالای سر پدربزرگ بیدار بودم و امشب هم باید بیدار بمانم بالای سرش...خسته ام اما اضطراب زیبا ودل نشینی دارم. دلم برای محسن تنگ است. برای یوگی نیز...کاش امشب به دلم بنشیند. کاش خستگی ام کم شود. کاش پدربزرگ بهتر شود. کاش...این کاش آخری را نمی نویسم.یوگی,...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 13:18

close
تبلیغات در اینترنت