دراین گستره ی هستی...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


نگاهش میکنم. چقدر شبیه توست که حالا این همه از من دور شده ای. چشم هایم خسته است. بس که چشم دوخته ام به نوشتن... نمی دانم کی قراراست تمام شود. کاش کمی ...فقط کمی...تو هم همینقدر که من به تو فکر می کنم به من فکر می کردی. آن گاه دیگر تو را رها نمی کردم. می دانی؟ درتمام این سال ها یک چیز را خوب یاد گرفتم. اینکه قدر بعضی چیزها را خوب بدانم. حالا دیگر به سادگی از احساسات ناب کسی نسبت به خودم رد نمی شوم. حالا می دانم آن احساسی که فکر می کردم در همه ی اطرافیانم به وفور نسبت به من هست، درواقع نیست. حالا بهتر محبت واقعی را ازدروغین تشخیص می دهم. بهتر از محبت های واقعی مراقبت می کنم. حالا خوب می دانم که تداوم عشق، به مراقبت بسته است. نمی دانم برای تو دقیقا چه چیزی هستم. نمی توانم حتی از تو بپرسم. می دانی؟ بار آخر که ترسم را کنار گذاشتم و تمام جنبه های پنهان احساسم را آشکار کردم، بدترین اتفاق برایم افتاد...همان یک ذره اعتماد به نفس و جرات هم درمن ازبین رفت و برایم یک تنفر عمیق ماند و یک حقارت عمیق تر شاید. به من حق بده بترسم. من هر گاه خواستم به کسی نزدیک شوم، هار شد و وجودم را تکه تکه کرد. حالا دیگر نمی توانم. یعنی حتی اگر بخواهم، نمی توانم به تو چیزی بگویم. ترجیح می دهم این حس همیشه سربسته بماند تا آنکه باز شود وبه سختی بتوانم آن راببندم. اما هنوز می توانم اینجا از تو بنویسم. باخیال راحت وآسوده. بگویم که برایم عزیزی و دلم تنگ شود. درهمین غار تنهایی واز دور برایم زیباتری. می دانی که برای من دوست داشتن هزار بار از عشق زیبا تر است...زیباتر و عمیق تر... آن قدر نگرانت نمی شوم که برایت تب کنم. که حالم بد شود. که وقتی یک کلمه خلاف میلم بگویی خودم راببازم و فکر کنم دنیا به آخر رسیده...که وقتی میبینمت دست وپایم را گم کنم وحرف در زبانم بخشکد. من عاشقت نیستم. اما آن قدر حرف زدن با تو را بلدم که هربار حالم بهتر میشود. هربار به فکر فرو می روم چون کاستی هایی که دیگران برسرم می کوبند را تو آن چنان ظریف می گویی که من تسلیم می شوم. درتمام این مدت هرگز از حرف زدن باتو خسته نشدم. گاهی حرفهایت تلخ بودند اما به جا. مگر معنای دوستی چیست جز همین چیزهای کوچک. کاش آدم ها ازمیان دوستانشان به دنبال عشق می گشتند نه برعکس.  می دانی... تو تنها کسی هستی که هرگز از نگاه کردن مستقیم در چشم هایش احساس شرم نمی کنم. تنها کسی هستی که وقتی نگاهم میکنی به این فکر نمی کنم که مرا زیبا میبینی یانه. آری من دوستت دارم اما هرگز این دوست داشتن را به عشق آلوده نمی کنم. چون دلم میخواهد تا همیشه تو را کنارخودم داشته باشم.حتی اگر از من دور باشی.
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 16:38
برچسب‌ها : دراین,گستره,