به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

 

یک زهر دیگر...این بار دردآلودتر...عمیق تر...پادزهر کجاست؟خواهم مرد.خواهم مرد.باهمین یک جمله ی کوتاهت این بار خواهم مرد.این آخرین نقطه ی احساس من بود که با جان کندن مراقبتش کرده بودم...احساسم مرد.تمام شد.حالا باید خاکش کنم.جایی که دست هیچ کدامتان به آن نرسد.جایی که هیچ آدمی نباشد.هیچ موجود زنده ای نباشد.جایی که من باشم و دلم.اشک بریزم بر سر مزار دلم.زندگی سخت نیست.زندگی اصلا سخت نیست.این ماهستیم که برای هم سختش میکنیم.ماهستیم که نمیدانیم.واین ندانستن گاهی چه قدر خطرناک میشود...مانمیدانیم برای کشتن یک پروانه کافیست تنها گوشه ای ازبالش را بچینیم...مانمیدانیم.قلبم تیرمیکشد.این نفس لعنتی راهش سد شده است.باید بغضم رابیرون بکشم.باید ازین خانه بروم.بروم بیرون.مهم نیست کجا.فقط جایی غیر ازاینجا.باید بروم جایی که شلوغ است .باید گم شوم.به گونه ای که هیچکس مرا نیابد...به یک کنسرت دعوت شده ام...کنسرت هم خوب است...شاید بغضم بترکد ورهاشوم..شاید نفسم بازشود.چقدر دلم میخواهد یکی ازهمین ماشین ها تمامم کند.یک بلای آسمانی بیاید...مرا بردارد وباخود ببرد.چقدر دلم میخواهد دنیا بایستد.من پیاده شوم.نمیتوانم این بار باهیچکس حرف بزنم.گنگ شده ام.همه چیز درونم سرازیرمیشود و لبریزم میکند...خسته ام.خسته ام چرا نمیگذرد زمان؟چرا سخت میگذرد؟چرا ؟چرا حرفم تمام نمیشود؟چرا حرفم تمام میشود؟خدایا بس نبود؟گناه من چیست؟

نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : يکشنبه 14 شهريور 1395 ساعت: 6:31