روزهای آخر | بلاگ

روزهای آخر

تعرفه تبلیغات در سایت
پدرم که به خانه بازگشت، من دراتاق شیری بودم...خستگی امانم را بریده اما حالا که پدر سالم است باید فقط به یک چیز فکر کنم...دفاع...مقدس یا نامقدس...باید تمام توان باقی مانده ام را تا شنبه به کار گیرم...شیری گفت آرام باش. مثل همیشه که آرامی و به ما این آرامش را منتقل کردی دراین چند سال...بی خیال نباش هرچند میدانم نیستی اما آرام باش...آرام...

هی دخترک بی نوا ...وقتی شیری می گوید آرام باش خفه شو و بگو چشم. بگو چشم وآرام باش...وهیچ فکر نکن که تو در تمام این سال ها هیچ گاه از درون آرام نبودی..طوفان بودی...حالا ببار...ببار اما بدان که بارش با باران فرق دارد..یادت که هست...تلخی های این سال ها را فراموش کن دختر...حداقل برای یک هفته...سختی ها و دردها را رها کن...بجنگ...بجنگ با هرچه آرامش را از تو گرفته ومیگیرد. ببار...گریه کن...آن قدر گریه کن تا دردهایت اشک شود واشک هایت بر زمین بریزد و خورشید بخارش کند و باران ببارد...ببار...ببار تا آسمان به حرمت دردهایت ببارد...

روزهای,...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 18:47