بیمارستان...شب...

تعرفه تبلیغات در سایت
ما هر چه را که باید از دست داده باشیم، از دست داده ایم...ما بی چراغ به راه افتادیم...اینجا دراین اتاق کنار پدرم نشسته ام. نیمه بیدار است. سخت است اورا درچنین حالی دیدن. هیچ گاه ضعیف ندیدمش...بیماری، ضعف موقت است. باید ساخت... صبح تصور نمی کردم شب کنارم باشد... حالا آرامم...سه ساعت تمام پشت در اتاق عمل به انتظار نشستن، کار ساده ای نیست اما من به انتظار عادت کرده ام...فردا باید نذرم را ادا کنم...کاش بعد ازاین همه سختی کشیدن، حداقل چشمهایش بهتر شود...بیشتر ببیند...مامان دیگر طاقت ندارد...شب می آید...نیمه شب شاید...خسته ام...به چند روز دیگر فکر می کنم...به این که شاید پدر نتواند دفاع تنها دخترش را بیاید...خسته ام اما آرام...انگار کوهی را از دوشم برداشته اند...امشب را کمی آرام می خوابم...پدر را باز هم به من برگرداندی...فکر نکن که نمیفهمم بار چندم است که میبخشی اش به ما...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 18:47
برچسب‌ها : بیمارستانشب,