شب سکوت کویر

تعرفه تبلیغات در سایت
روی همان صندلی همیشگی ام نشسته ام. به روزهایی که گذشتند فکر میکنم و پرت میشوم به سالها پیش...فرهاد میخواند...مرد تنها میخواند...یه مرد بود یه مرد...شب با تابوت سیاه...نشست توی چشماش...خاموش شد ستاره...افتاد زیر پاش...زیر پایم زمینی ست که روزی کسی رویش ایستاده بود که هیچ شبیه تو نبود. کسی که درگوشم زمزمه ی محبت کرد و محبت را به لجن کشید...یک روز هم باران می آمد و ...روزهای زیادی هم هیچ کس وهیچ چیز نمی آمدند. من بودم وخودم. تنها. من به پایان یک گل فکر می کنم. به افتادن از چشم درخت. ازبین تمام کسانی که روزهای تلخم را رقم زدند، هیچ کس اینجا نمانده. من اخرینشان بودم انگار...حالا من هم دیگر نیستم...باورت می شود من نجوای این دیوارها را میشنوم؟ حالا میخواهند با چه کسی حرف بزنند؟ حسودی ام میشود به نفر بعدی...به اینجا که قدم میگذاشتم، روزی تمام آدم ها مرا می شناختند...حالا همه غریبه اند واین یعنی دوران من به سر رسیده..یعنی من اینجا اضافی ام. کاش همان آدم های مزخرف که زندگی ام را تباه کردند بودند.اینجا بودند...این احساس عجیب غربت، کشنده است برایم. چرا هیچ کس نیست؟ حتی یک آشنا...کجاست آن میزهایی که برای دانشجویان جدید میچیدیم؟ کجایید؟ آی آدم ها...آدمک ها...کجایید؟ باید تسلیم شوم واعتراف کنم که هرآغازی پایانی دارد؟اعتراف میکنم..کاش من هم بادیگران تمام کرده بودم. تمام شده بودم. همیشه اول دیگران رفتند. همیشه من صبر کردم...ای کاش نمیکردم...ای کاش همان روز که کلید انجمن را جلوی پایم پرت کرد، رفته بودم...رفته بودم گم شده بودم...من خسته نیستم دیگر. دل زده ام. دل زده از همه چیز...دل زده از تمام صبرهایم، عشقی که به پای آدم های هرز تلف کردم...مستی یا هشیار ..خوابی یا بیدار؟ آخ رییس بی تو فرهاد گوش کردن زجر است...آخرش یه شب ماه میاد بیرون...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:33

فهرست وبلاگ