بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

روزهای آخر است اما هنوز زود است برای حرف زدن از این روزها. دکتر عزیز فرمودند سعی کن آرامشت راحفظ کنی...
درامریکا طوفان آمده...
ودیگر اینکه امروز دانشگاه لجن عزیزمان ششصد تومان پول بی زبان را با وقاحت از من گرفت تا اجازه ی دفاع بیابم...بگذریم ازاینکه چه قدر دعوا راه انداختم. بگذریم ازاینکه چه قدر عوضی اند که دوروز مانده به دفاع، تاه یادشان می آید باید پول بگیرند ...ششصد تومان برای اینکه یک ترم به اتاق استاد مشاورم رفتم وآمدم بی آنکه از هیچ چیز این خراب شده استفاده کنم؟! زور نداشت؟ خاک بر سران مفت خور...به کسانی فکر می کنم که این پول راندارند...چه قدر حقیرانه است...چقدر قبیحانه ...بگذریم...
این علی هم مرا کشت بااین امانتی که نمیدانم چیست وازطرف کیست...کاش حداقل می گفت از طرف کیست. هرچند فرقی ندارد...اسلاید های عزیزم را می سازم. آن هم با زی پرشین گرامی! پارپوینت را دیگر دوست ندارم. حالم خوب نیست..کاش مامان بغلم کند. دلم گریه می خواهد. بسی گریه باید...دلم تنگ شده...کسانی که میخواهم در دفاعم باشند، نیست...کاش بودند...کاش میشد...دلم تنگ است...شاید به خاطر فشارهای سخت وطاقت فرسای این چند وقت باشد، نمیدانم. فقط چند روز دیگر مانده است تا رها شوم...تا کتابهایم را بخوانم و روح تشنه ام را سیراب کنم...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:33
برچسب‌ها : بیستون,شهرتش,فرهاد,