دیر نیست برای شروع؟

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

گلدان عزیزم را رنگ می کنم. نه چندان با شوق...آخرین کوزه ای که رنگ کردم را یادم هست، که با چه سرعتی وباچه دقتی درعرض چند ساعت تمام شد...حالا اما چند روز از شروع رنگ کردنم گذشته و ... حوصله ی کتاب خواندن هم ندارم. حتی گلدوزی وبافتنی ام را هم هنوز از کمد بیرون نیاورده ام. تنها کار مفید این چند روز، مرتب کردن کتابخانه ام بود...کتاب روز وشب یوسف دولت ابادی اینجا روی میزم نشسته و نگاهم می کند. هی می گوید مرا باز کن و من فقط جلدش را نگاه می کنم...حالم از این رکود به هم می خورد. وقتی یادم می آید چطور زمانی با ولع کتاب می خواندم وحالا ...زمانی مادرم کتاب هایم را از دستم پنهان می کرد که نخوانم... کتابفروشی که می رفتیم، قهر می کردم تا فقط یک کتاب برایم بخرند...آن هم با هزار شرط وشروط...که به این شرط می خرند که بقیه ی کارهایم را تعطیل نکنم و یک پشت کتاب را نخوانم...سنگین ترین کتاب ها را در عرض دو سا سه روز تمام می کردم...وحالا یک کتاب چهل صفحه ای را یک هفته است که بازش نمی کنم. چقدر رقت انگیز...دانشگاه با من چه کرده؟ این من رقت انگیز حاصل تربیت دانشگاه است یا؟ نمی دانم...فقط می دانم از جایی به بعد کم کم قید خودم را زدم. قید علایقم را. انگار در یک ورطه ی بی تفاوتی افتاده ام و در نمی آیم...شاید به یک تلنگر اساسی احتیاج دارم...مثل همیشه...منتظر معجزه ام لابد...باید به خودم قول دهم این کتاب را امشب شروع کنم...اگر شروع کنم مطمعنم رهایش نمی کنم...فقط باید شروع کنم...فقط همین
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 7 مهر 1396 ساعت: 20:16
برچسب‌ها : شروع؟,