خسته ام هنوز

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

عصر خفقان آوری ست. صبح کمی راه رفتم .. با اتد وبهار بعد ازمدت ها همین نزدیکی خانه ی گرامی صبحانه میل نمودیم...اتد هم دیگر بامن مثل سابق نیست. سردی متقابلش را حس می کنم. به خانه که برگشتم کتاب هایم را مرتب کردم. فقط مانده جزوه ها وکتاب هایی که باید برای دکترا بخوانمشان...هنوز مرددم. کاش رییس اینجابود...ازاین راه دور برایم سخت است درمورد مساله ای با او مشورت کنم. هرچند سال هاست این طورپیش می رود...ساعت ها می نشینم و آجیل نوش جان میکنم تا زمان بگذرد .این بیهودگی مطلق بسیار برایم آزاردهنده است. نمی دانم چه کنم...آدم کار کردن در سیستم های مسخره ی دولتی وخصوصی هم نیستم. دلم درس می خواهد. نه کار پشت میز. دلم میخواهد فکر کنم. اما خب با فکر کردن زندگی پیش نمی رود. دچار ناامیدی یا بی تفاوتی شده ام. شاید باید با شیری مشورت کنم. آری شاید شیری بتواند مرا ازاین وضعیت روحی سنگین بیرون بکشد. باید اعتراف کنم حوصله ی دیدن خیلی ها را ندارم...حوصله ی پنج شنبه را ندارم. دلم میخواهد قدم بزنم. حتی تنها. اما باید پاسخگوی کسانی باشم که برای دفاع دعوتشان نکردم...هرکدام را به دلیلی...دلیلی که خودشان نمی دانند. کتاب های نخوانده ام را جدا گذاشته ام...چقدر زیاد شده اند...این مدت چقدر کتاب خریدم و باحسرت نگاهشان کردم...حالا می توانم بخوانمشان. گندم معتقد است باید زودتر شروع کنم به خواندن. تا شاید وضعیت خوابم هم بهتر شود. خواب به چشمم نمی آید. خیلی کمتر از قبل...شاید نهایتا سه ساعت در شبانه روز...واین آژیر خطر است. دخترک کنجکاوی می کند. در عکس هایم...فکر می کند چه کسی عکس دیشب را از من گرفته؟ این نهایت تمسخر است. خوب است آدم کمی خود دار باشد. مگر نمی بیند که دیگر تو نیستی؟ مگر کور است؟ پس این سوال هایش برای چیست؟ گندم می گوید حساس شده ام. تو هم فکر می کنی حساس شده ام؟ خودم فکر نمی کنم. فقط حالم از آدم های پررو به هم می خورد. آدم های غریبه ای که ...شاید واقعا آن دختر ارزش فکر کردن ندارد. نمی دانم. راستی ژورنال بافتنی ام را هم بیرون کشیده ام. همین طور رنگ هایم را و آن گلدان سفالی که یک سال واندیست گوشه ی اتاقم گذاشته ام و رنگش نکرده ام... شاید همین ها حالم را خوب کنند اما سخت است نمی دانم باید از کدامش شروع کنم؟ کتاب بخوانم، ببافم یا رنگ کنم؟ یا درس بخوانم...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 7 مهر 1396 ساعت: 20:16
برچسب‌ها :