زندگی وزن نگاهیست که در خاطر ما می ماند

تعرفه تبلیغات در سایت
باید با او حرف می زدم. باید می دانست که من کاری نکرده ام. نمی خواستم نفرینش تا آخر عمر پشت زندگی ام باشد. آن هم نفرین بابت چیزی که وجود نداشت و توهمی بیش نبود. می دانی انارک، دخترها اگر به خودشان رحم می کردند شاید جهان جای بهتری می شد. هر چه زخم خوردم، به جز یکی، از هم جنس های خودم بود...از دبیرستان تا همین اکنون...شاید همین زخم هایم باعث شد تا برایش توضیح دهم. شاید دلم نمی خواست شبیه خانم پیاز باشم. دلم نمی خواست طرف مقابلم را در ابهامی بی انتها به حال خودش رها کنم. این شد که بی آنکه بپرسد خودم شروع کردم به توضیح دادن آن چه شاید به او هیچ ربطی نداشت وهر لحظه به دختری فکر می کردم که با وقاحت به من گفت به تو هیچ ربطی ندارد در حالی که به من ربط داشت...سه سال پیش...
برایش توضیح دادم. از روابطم گفتم. از آدم هایی که در زندگی ام حضور دارند. از احساسات شخصی ام به دوستانم. از اینکه هر کدام چه جایگاهی برایم داشته اند و حالا کدام یک از آن ها جایگاهشان تثبیت شده و کدام رفته اند...کدام را دور انداخته ام...همه را گفتم و انگار آبی شد که بر آتش ریختم...آن دختر آرام گرفت...حداقل فهمید که سایه ی من روی زندگی از دست رفته اش سنگینی نمی کند. طرفش گرفتار دختر دیگری ست. سرش گرم هوا و هوس های بی چون و چرایش است. باید می دانست که من وارد چنین روابطی نمی شوم. یعنی نمی توانم. برعکس خیلی ها که فکر می کنند اگر رابطه ی دونفر تمام شد می توانند به عنوان نفر سوم خودشان را در دل یکی از آن دوطرف جا کنند، من اینطور فکر نمی کنم. فکر می کنم هر رابطه ای حرمتی دارد...حتی اگر تمام شده باشد باید مدت ها بگذرد تا شخص سومی بیاید...در غیر این صورت، شخص سوم هم قربانی می شود. چرا که بعد از جدایی، آدم ها چنگ می زنند به نفر دوم تا جای خالی نفر قبلی را پر کنند. بعد از مدتی می فهمند که کسی نمی تواند جای خالی دیگری را پرکند. می فهمند که باید با حفره های قلبشان کنار بیایند و دراین شرایط نفر دوم را خیلی راحت کنار می گذارند. و این شاید کثیف ترین کار است. آگاه باید بود. سه سال گذشته است و من هنوز می ترسم. می ترسم کسی که می آید را بخواهم جایگزین کنم. چرا دیگران نمی ترسند؟ چرا به ماه نکشیده رابطه های بی سر وته جدیدشان را آغاز می کنند و ...چرا مثل آدم زندگی نمی کنیم؟ این همه رابطه ی بی سر وته برای گذراندن زندگی؟ چرا فکر نمی کنیم به مرگ؟ اگر قرار است همه ی ما در نهایت بمیریم، چرا زندگی را برای خودمان و دیگری جهنم می کنیم و سینه صاف می کنیم و فکر می کنیم آدمیم و شریف...اما حتی حیوان هم نیستیم...توهین است به حیوانات اگر بعضی آدم ها را به آن ها تشبیه کنم...کاش کمی به مرگ فکر می کردیم. به کوتاه بودن فرصت. به اینکه همین من ممکن است واقعا فردا نباشم. دلتان نمی سوزد؟ اگر نمی سوزد بحثی نیست. اما اگر کاری را در زندگیتان انجام ندادید و بعد از مرگ آدم ها در زندگیتان دلتان سوخت، شما یک خاعنید. خاعن به خودتان. به خودتان بیایید...فرصت کوتاه است. کوتاه تر از اینکه با خودتان کلنجار روید که فلان کار را انجام دهید یانه...شاید در همین ثانیه ها کسی بمیرد و حرفهایتان، عشقتان، محبت و حسرتتان خاک شود...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : دوشنبه 1 آبان 1396 ساعت: 9:02

فهرست وبلاگ