مزخرفیت... | بلاگ

مزخرفیت...

تعرفه تبلیغات در سایت

حال من خوب است.نمیدانم چرا این روزها خیلی ها که فکرش رانمیکنم به من زنگ میزنند وحالم رامیپرسند.جالب است که همه خواب مرادیده اند،نه؟سارا،امینه،مهدی،ناهید،بهار،زهرا،مروک،محسن،جالب است نه؟بگذریم.کتاب میخوانم.چون دراین مواقع تنها کتاب است که مرا رهامیکند از افکارم.حواسم را به کلی پرت میکند از همه چیز و این دقیقا چیزی ست که میخواهم.آنقدر چیزی را به یاد نیاورم تا کم کم فراموش شود.راه خوبیست.درواقع برای من تنها راه ممکن است.مثلا آنقدر به حرفهای فرمانده فکر نکرده ام که تقریبا هیچ کدام از جملاتش را به یادندارم.جملاتی که روزهای زیادی از یاد آوری شان،میمردم و دردمیکشیدم...دردی عمیق...ازهمان دردهایی که باهیچ چیز آرام نمیشود.راستش بچه تر که بودم فکر میکردم بلاخره هر دردی ،درمانی دارد.اما اکنون اینطور فکر نمیکنم.بعضی دردها راباید رهاکنی به حال خودشان و سعی نکنی درمانشان رابیابی.چون درمانشان دردهای دیگری برایت به ارمغان می آورند...اماخب این تاریکخانه ی ذهن گاهی بی رحم میشود.گاهی افکار پلید به ذهنم می آیند ...گاهی به سرم میزند کسی را آزاردهم.گاهی به سرم میزند با احساس وروح کسی وارد یک بازی بی انتهاشوم ...گاهی هم به سرم میزند لج کسانی رادر آورم.اما تمام این ها درکمتر ازیک دقیقه در ذهنم دوام دارند و زود به خودم باز میگردم...گمانم از اثرات بیش ازحد مهربانی کردن است...استاد مرا 'فاطی دل رحیمه' میخواند همیشه...میخندید به من...میگفت دختر جان تو روزخوش نمیبینی با این کارهایت...این هارا هشت سال پیش میگفت...هنوزهم میگوید...دلم برای هیچکس تنگ نشده است.گاهی دلم مروک رامیخواهد.فقط همین.فقط گاهی.خیلی کم.بگذریم...دلم یک اتفاق میخواهد..نمیدانم چرا...شاید درست نباشد،نمیدانم...اما دیگر برایم مهم نیست...فقط نگاهش میکنم...مگر نگاه کردن گناه است؟.روبه روی من.وقتی تونیستی،وقتی تورفته ای،چه فرقی میکند که چه کسی کنارمن است؟همین که صدایش دلخراش نباشد کافیست؟اگر تومیتوانی چرا من نمیتوانم؟اگر تو نام هزار نفر رامی آوری چرا من ...؟اگر رفتن وماندن آدم هابرایت اینقدر بی ارزش است چرا برای من زجر اور باشد؟چرا؟چرا نمیتوانم مثل توباشم؟

واژه ی وفاداری برایم بی معناشده است.دلم میخواهد ازاین پس فقط به خودم وفادار بمانم.نه به هیچکس دیگر..نمیدانم.هنوز نمیدانم.بی تفاوتی از چهره ام میبارد.حس کشنده ای ست.کاش حداقل نزدیک تربودی.شاید سعی میکردم ازتومتنفرشوم.وقتی دوری نمیتوانم.راستی دیگر اشک نمیریزم.حالم خیلی بهتر است.به هیچ چیز فکر نمیکنم.باهمه حرف میزنم.حتی اگر بی حوصله باشم جواب همه رامیدهم.اما کوتاه.خیلی کوتاه.دیگر ازمادام نمیترسم.اصلا به یکی از همین بچه ها گفته ام به من بگوید مادام.احساس میکنم انسان ازخود گذشته ای هستم اما به خوبی میدانم فقط یک ترسو هستم.نفس هم فهمیده است.فهمیده است که من یک خود خواه ترسو هستم که جای دیگران تصمیم میگیرم.ولی پشیمان نیستم.آرام شده ام.آرام آرام...این قرص های آلپرازولام آنقدر ها هم بدنیستند.حالم را خوب میکنند.رفیق میشویم کم کم.روزی که تمام شوی درمن،قرص هایم را دورمی اندازم...میدانی؟مادرم شب ها قرص های آرام بخش را میشمارد.شک کرده است که به من...قهرمیکند بامن اگر بداند...قرص هارا از قبل دزدیده بودم برای چنین روزی...مادرم قرص های دست نخورده رامیبیند:)...آی روح خبیث من:)..کیف میکنم از خباثتم...همیشه آینده نگر بودم...پدر...پدر باید چشم هایش را جراحی کند...:)خدایا میدانی که چقدر از بلاهایت سپاسگزارم و اگر فکر کرده ای که کفرمیگویم سخت در اشتباهی.روزهای هزاربرابر سخت ترش را پشت سر گذاشته ام بی آنکه صدایم در آید.چه فکر کرده ای؟فکر کردی من آنم که جابزنم؟نه.اشتباه نکن.من هستم.پس هستم.میشود فقط مواظب تنم باشی؟میترسم رهایش کنم...میترسم این بی تفاوتی ...من چیز دیگری ازتونمیخواهم.اصلا شاید دیگر دانشگاه نروم.شاید درخانه بمانم.شاید باید تنها باشم.لعنت به این بی حسی...چه افکار مزخرفی در ذهنم راه میروند...کاش میتوانستم باتوحرف بزنم کاش توبامن حرف میزدی.آی خدا.باتوام.چرا حرف نمیزنی؟میخواهی بعد ازعمری رهایم کنی؟این بند باریک را پاره نکن...نرو...خدایا نرو...تو آخرین امید منی...وتنها چیزی که برایم مانده است همین چیزیست که میدانی...همینکه سالها حفظش کرده ام واکنون نمیدانم ارزشی داشته یانه؟به ارزش هایم شک کرده ام...به خودم...به تو شاید...میدانم این فکرها به خاطر آن قرص های لعنتیست...میدانم این من نیستم که حرف میزنم...خدایا من هنوز میخواهم بمانی...رها مکن مرا...

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 ساعت: 1:26