شهریور است...

ساخت وبلاگ
چکیده : صدای سالار عقیلی درگوشم تکرارمیشود..مرا رهامکن مرا رهامکن...امروز راخانه ماندم.بااینکه به علی گفته ب... با عنوان : شهریور است... بخوانید :
صدای سالار عقیلی درگوشم تکرارمیشود..مرا رهامکن مرا رهامکن...امروز راخانه ماندم.بااینکه به علی گفته بودم میروم ببینمش.ببینمش تا نصیحت های لازم را به گوشش بخوانم.میدانم به احتمال زیاد بی فایده است...بچه ها دراین سن وسال نصیحت پذیر نیستند که نیستند.اما خوبی علی این است که میداند.کاملا میداند که حسش نسبت به آن دختر چیست.شاید هم ظاهرا میداند.نمیدانم.احساس میکنم باید کمکش کنم حسش را بهتر بشناسد.کاری که شاید اگر کسی چند سال پیش درحق من کرده بود چنین نتایجی به بار نمی آمد...مدتیست احساس مسوولیت عجیبی میکنم.مثلا آنقدر جسور شده ام که به هر کسی که راه رانمیداند،بگویم راه چیست.البته نه که بگویم راه چیست.فقط آن قسمت هایی از راه را که دیده ام برایش شرح دهم.مدتیست نمیتوانم نسبت به برخی از مسایل بی تفاوت باشم و بگذرم.دیروز با مریم گشتیم وگشتیم...یک دل سیر...بعد از سالها...سیزده سال ازدوستیمان میگذرد.نیمی از عمرمان...ازوقتی ازدواج کرد،احساس کردم ازهم دورشدیم.احساسی که نسبت به تمام دوستانم دارم.ودربیشتر موارد این اتفاق می افتد.مریم اما هنوز همان مریم است.همان پسر شجاع است.هنوز تنها کسیست که وقتی کنارش هستم از شدت خنده دل دردمیگیرم یا به قول خودش فکم درد میگیرد از بس میخندم.عجیب است که در بدترین شرایط باهم میخندیم..راستش با هیچکدام از دوستانم نمیتوانم بخندم.وهرچه بیشتر سعی درخنداندن من میکنند بدتر میشود...نمیدانم این سیاه سوخته چه میکند که اینگونه همه ی دنیا را کنارش فراموش میکنم...راستی دارم به این فکر میکنم که چقدر خوشبختم.در زمینه دوست.دوستان خوبی دارم..مثلا صبح بیدارشدم و پیام بهار رادیدم نوشته بود دیشب خواب مرا دیده است.مثل چند روز پیش که امینه همین جمله راگفت.جالب است.این شب ها شاید به خاطر همین خوابم نمیبرد...از بس درخواب دیگران پرسه میزنم،به خواب خودم ،نمی آیم!احساس بیماری میکنم از شدت کم خوابی...این قرص های عزیز راهم چند شب خوردم اما روا نبود ادامه دهم...اعتیاد آورند.هنوز غوطه ورم در یک بی تفاوتی عمیق...باید درس بخوانم.امروز.همین امروز...باید تلاش کنم ازاین حال روحی درآیم.باید کتاب بخوانم..شروع کرده ام کتابی را.دوستش دارم.باورم نمیشود بامن حرف میزنی با این ملایمت...هنوز مبهوتم...همیشه غیر قابل پیش بینی هستی...آرام گرفته ام...آرام برای چه باید گرفت وقتی سالها به اجبار خواهیم خفت اما...نمیدانم...

استخدام شهریور 92,استخدامی شهریور 93,استاتوس شهریور 92,استخدام شهریور,استخدامي شهريور 92,استخدامی شهریور,استاتوس شهریور 93,استخدامی شهریور 1392,استخدام شهريور 93,استاتوس شهریور,...
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 22:30