گذشته

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


دقیقا نمیدانم چه مرگم شده.اما به شدت بی حوصله ام.ساکت.عصبی.انگار باهمه سرجنگ دارم.دلم میخواهد باکسی حرف نزنم.زود از کوره در می روم.سرم را با تماشا کردن فیلم هایم گرم میکنم اما بی فایده ست.حتی بدتر است...نمیدانم چرا.چه شد که دوباره اینگونه شدم؟شاید مکالمه ی چند شب پیش باعث شد همه ی گذشته جلوی چشمم بیاید...مکالمه بادوستی که درگذشته نبود.اما...چه خبر احمقانه ای به من رسیده...کم کم میشناسمش...آدم ها بلاخره چهره ی حقیقیشان را برایت آشکارمیکنند.واین بلاخره ممکن است حتی بیست سال طول بکشد...دوسال که چیزی نیست...چقدر گذشته است؟هنوز دوسال نشده.میدانی؟سی ام آذر که بیاید،دوسال میشود...احساس میکنم کم کم تنفر درمن رشد میکند.ریشه هایی از انزجار درمن می رویند.شاید هم احساسم پایدار نباشد.کاش نبودی.این روزها به عکست نگاه میکنم.به چشم هایت.همان ها که موسیو میگفت قشنگند ومن تا قبل از اینکه موسیو بگوید،نگاهشان هم نکرده بودم...چرا به ذهنم می آیی؟چرا تکرارمیشوی؟چرا وجود کپک زده ات را برنمیداری از فکرم بروی؟لعنت به تو.لعنت به من.چطور راضی شده بودم؟هنوز هم نمیدانم چطور تسلیم تو شدم؟مثل یک بز،سرم را پایین انداختم و حرفهایت را پذیرفتم.آخ یادت هست؟یادت هست چه قدر حرمتم راشکستی و حتی کلمه ای حرف نزدم؟یادت هست مرا هل دادی به جرم سکوت کردن ؟دیوانه ی زنجیری...لعنت به ذات بی غیرتت...خوشحالم اما که نود درصد حرفهایت را به یاد نمی آورم.ماشینت را اما خوب به یاد دارم.حتی شماره ی پلاک ماشینت را.تنفر برانگیز است...آخ...تف به آن آهن پاره ی کثیف که حتی به خودت زحمت شستنش رانمیدادی.حیف اسم مرد که روی تو گذاشته بودند.آقا!!!کدام آقا؟!نه ...نه...میدانی؟حیف اسم خانم که روی من گذاشتند.تقصیر تونبود...هیچ اتفاقی تقصیر تو نبود.قلب لجن گرفته ی من مقصر بود نه تو.لعنت به من...موسیو اشک های مرا پاک میکنی؟میشود کنارم بنشینی و سرم داد بزنی؟سرم فریاد بکشی ؟موسیو میشود من داد بزنم؟میشود بشنوی؟میشود ...موسیو میشود دست مرا محکم فشار دهی؟میشود چشم هایم را ببندم و دیگر باز نکنم ودست دردست تو بمیرم؟آخ موسیو کاش میدانستی چه کردی بامن آن روزی که مرا تنها رها کردی...رها کردی در تکه آهن های کثیفی که نفسم را گرفتند..نفسم تنگ شده بود...چرا نفهمیدی؟چرا نفهمیدی که دلم نمیخواست بروم؟چرا چشم هایت را روی من ورفتنم بستی؟چرا زیر حرفت زدی و مرا تنها رهاکردی؟موسیو میدانی؟من حق داشتم سرت فریاد بکشم.کاش قدرت داشتم صورتت را کبود کنم...کاش قدرت داشتم سینه ات را جر دهم...سینه ی سختت را...میدانی چند بار رهایم کردی؟من به تو چنگ میزدم وتو مرا رهامیکردی...کاش دستم را به سمت تو دراز نکرده بودم موسیو.کاش مثل بار آخر،به خودم چنگ میزدم و خودم ،خودم را نجات میدادم.بی آنکه منتظر کمک های توباشم...بی آنکه بخواهم پشت تو پناه بگیرم...یادت هست موسیو؟روزی که گفتم من از این موجود دوپا میترسم...مرا زیر سقف آن کتابخانه با او تنها نگذار ...وتو موسیو مرا تنها گذاشتی...به من حق بده...به من حق بده بی انصاف...اگر من یک قدم از تو درآن شهر غریب دورشدم،تو بار ها وبارها مرا رها کردی...درد داشت موسیو...من فقط درآن روزهای سخت ترازسخت،درآن روزهای خاموشی،دنبال یک واژه بودم.واژه ای که ته دلم را پاک کند از لجن.از غبار.از دود.از خیانت....وتو موسیو...هرگز دلت بامن نبود...حتی برای ثانیه ای...ومن چه شکوه ای ازتومیتوانم داشته باشم؟دل که شکوه نمیشناسد...دل میتازد...میتازد به کویر ذهن...ومیمیرد از تشنگی...موسیو تونمیدانی مادر فرمانده بامن چه کرد...تونمیدانی به خاطر تو،چه چیزها شنیدم...کجابودی روزی که درنمازخانه ی دانشکده ،ازحال رفتم از شدت گریه...من بودموتاریکی...پخش شدم روی زمینی که بوی گند جوراب های مانده شده میداد...بوی عرق...بوی چرک...بوی کثافت...تلخ شده ام موسیو...میدانم...بگذار حرف بزنم...بگذار کمی حرف بزنم...احساس میکنم درد را...دردی عمیق ..دردی کهنه..معده درد عزیز...رهایم نمیکند این درد های گاه به گاه...گل گاو زبان وبابونه دم میکنم...سرمیکشم...آرام میشوم...حالا تو عصبانی هستی موسیو ومن جرات حرف زدن ندارم.میترسم باهرکلامم توراعصبانی ترکنم...میترسم چیزی بگویی مثل حرفهای آن شب که ازدلم پاک نشود...کاش میتوانستم وقتی اینطور به خودت میپیچی،گردنت را نوازش کنم وفرفری هایت را بکشم و تو چشمت تنگ شود ومن بخندم وآشتی کنیم.میدانی موسیو؟درد همین نتوانستن هاست.همین نخواستن هاست.درد همین خاکی ست که روی آن نفس میکشیم و شبیهش نیستیم اما دوستش داریم وبه عقایدش احترام میگذاریم.میدانی موسیو؟من از رفتن آنقدر میترسم که تمام لذت های ماندن را ازخود دریغ میکنم.میترسم چون رفتن را لمس کرده ام.هراس نبودگی ات چنان به روحم تجاوز میکند که حتی لحظه ای به کنارت نشستن ودرآغوش کشیدنت فکر نمیکنم.حتی اکنون که مینویسم از تو،از تمام این داستان های ذهنی وخیالی،هیچ تصویری در ذهنم شکل نمیگیرد.تو اهل نماندنی موسیو ومن دیگر نمیتوانم نماندن راتحمل کنم.مگر چند بار آدمی میشکند؟مگر من چه میخواستم از تو؟از آن فرمانده؟کاش جای مادرم بودم و طعم خوش خواستن را هم یک بار میچشیدم.مادرم با عشق بیگانه نیست اما او هم آنقدر فراموش کرده است که شبیه دیگران شده است...دچار روزمرگی...عشق می ورزد بی آنکه خودش بداند...میمیرد برای پدرم هنوز...وپدرم هنگامی که ازمادرم میگوید ،اشک میریزدهنوز...من اشک پدرم را حتی برسرمزار مادرش ندیده بودم...زمانی دیدم که دورازخانه بودیم...من وخودش...اشک ریخت وگفت:به من بی احترامی کن.حرمت مرابشکن.اما نشنوم کلامی به مادرت بی احترامی کنی.نشنوم صدایت روی مادرت بلند شود.ومن آن روز آب شدم...آب شدم وقطره قطره چکیدم بر زمین زیر پایم...خوش به حالت مادر که چنین دوست داشته میشوی پس از بیست وشش سال زندگی مشترک...خوش به حالت پدر که مادرم هنوز میمیرد برای پنج دقیقه دیر آمدنت زمین وزمان را به هم میزند...هیچ گاه یادم نمیرود شبی که تو فقط یک ساعت تلفنت را جواب ندادی...یادم نمیرود که مادرم چون مرغ سربریده ای،تمام شهر را به هوای تو زیر پاگذاشت و به کسی نبود که زنگ نزند...اشکی نبود که نریزد...پدر،دوری سخت است...دوری طاقت فرساست...ما روزهای تنگ وحشتناکی را سپری کردیم تا به اینجای زندگی رسیده ایم...روزهای تلخ کودکی ام را به یاد دارم...نه.به یادندارم.نمیخواهم حتی به آن ها فکر کنم...بیا زندگی را از همین چند سال پیش به یاد آوریم.از همین چهار یا پنج سال گذشته.بیا قبل ترش را دوربریزیم..چقدر خسته ایم...کاش تکرارمیشدی پدر...شایدمادرم روزی درمن تکرارشود اما میدانم برادرم حتی درتوتکرارنخواهد شد...چه رسد به دیگران...چه تنهایی غریبی...

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 12:17