عشق

ساخت وبلاگ
قدیم ها خیلی بیشتر عصبانی میشدم.سریع تر.بدتر.حالادیگر نه.اگر همین حرفها را رو در رو وچشم درچشم هم به من میگفتی،نمیتوانستی مراعصبانی کنی.اصولا تلاش برای حفظ حرمت ها کاری بس بیهوده است.من فهمیده ام که حرمت ها بلاخره میشکنند.اولین بار سخت است.دومین بار به راحتی کنار زدن پرده ی اتاقت...شخصیتت راکنارمیزنی وخودت رانشان میدهی...دادمیزنی.ناسزامیگویی.البته اینکه میگویم خودت،به این معنانیست که خود واقعی هرکسی،آن لحظه ی جنونش در عصبانیت است.آدم عصبانی انصافش راقورت میدهد و ناسزا بالامی آورد.میدانی؟موسیو عجیب است که وقتی تو عصبانی میشوی من به شدت از درون یخ میزنم.ازتونمیترسم.از اینکه ممکن است چه چیزهایی بشنوم نمیترسم.درصورتی که اگر هرکس دیگری عصبانی شود،میترسم.از حرفهایی که ممکن است مرا برنجاند میترسم.میترسم دیگر دوستش نداشته باشم.مثل برادرم.مثل پدرم.وقتی عصبانی میشوند گوشهایم را میبندم که هیچ چیز نشنوم.اگر بشنوم ،ممکن است هرگز ازدلم بیرون نرود...اما برای مادرم نه.مادرم هرچه بگوید نمیترسم.عجیب است نه؟نه.عجیب نیست.من درهرشرایطی مادرم را دوست دارم.ومیدانم اوهم درهرشرایطی مرادوست دارد.واین اطمینان آنقدر پررنگ است که همه چیز رادرخود حل میکند.غرور،ترس،حرمت...اما راستش را بخواهی میترسم اگر پدرم دوستم نداشته باشد.اگر ازچشمش بیفتم.آنقدر میترسم که اگر کوچکترین حرفی به من بزند میمیرم.والبته تاکنون به جز یک بار این اتفاق نیفتاده است.زمانی که فرمانده برای اولین بار حرمتم راشکست دانستم که دیگر دوستم ندارد.سخت است تحمل اینکه بدانی کسی که دوستت داشته دیگر دوستت ندارد.برای من سخت است.خیلی سخت.میدانی به توگفته بودم که فقط پس گرفتن حرفهامیتواند مرا آتش بزند.واین پس گرفتن حرفها فقط به این معنا نیست که کسی بگوید دیگر دوستت ندارم.همین که دیگر نگوید دوستت دارم.دیگر حالت رانپرسد،دیگر نگرانت نشود...همه ی اینها دردناکند.هزاربرابربیشتر از یک احساس غریب یک طرفه.حرفهایت برایم عادی شده موسیو.یک جور بی حسی خاص.حس نمیکنم زهر نیش هایت را.نمیدانم چرا.فقط میدانم هیچ چیز به یک باره اتفاق نمی افتد.کم کم..آرام آرام،تودرخود تمام میشوی.یاکسی درتو تمام میشود...آدم آرام آرام به سکوت میرسد.سکوت یعنی حرفهایی که دیگر نمیزنیشان.چون امیدت برای شنیدنشان مرده است.حرفهایت را بی جواب میگذارم موسیو.خودت هم میدانی حرفهایی که میزنم جواب هیچ کدام ازحرفهای تونیست.حرفهای من فقط چرک های ذهنم است که بیرون میریزد.توسالهاست که فقط چرک های ذهن مراخوانده ای.نه تو.همه.زخمهایم رادیدید.وفکر کردید تمام وجودم همین است.اگر جواب جمله ی چشمهایت قشنگ است را باتشکر میدهم،وتو فکر میکنی بلد نیستم پاسخش رابدهم،فقط بدان که هر دختری میتواند حواباشد.حوابودن دروجود هرزنی هست.تو آدم باش.من آدمی ندیدم که برایش حواباشم موسیو.وگرنه میتوانستم هزار بار درآغوشت بمیرم.تشنه ی عشق روزی سیراب میشود موسیو.تو از شرم چیزی میدانی؟حتمامیدانی.شرم چیزی فراترازاحترام است.من ازشرم چیزی نمیدانم.اما به خودم احترام میگذارم.بدنم را نمیفروشم به کسی که دلش رفته است گم شده است.دست من سرد نیست.دست کسی را خواهم گرفت که دستم را سرد نکند.زبانم را به عشق خواهم گشود برای کسی که ازعشق چیزی بداند.نه برای کسی که تعارفهای روزمره راعشق میخواند.تعریف وتمجید و قربان صدقه رفتن را همه بلدند موسیو.فهمیدن نمیخواهد.آنچه گم شده است،عشق است.خواستند آغوش وبوسه را ازعشق حذف کنند،عشق از آغوش وبوسه حذف شد.برمن خرده نگیر.به من نگو نمیفهمم.من میفهمم.تو هم میفهمی.تو هم عشق را میدانی.خوب میدانی.تو هم آدمی.فقط من حوایت نیستم.نه تومیتوانی به من عشق بورزی نه من میتوانم پاسخ عشق نداشته ی تورا باعشق بدهم.باشد که روزی بدانی وبخوانی.کاش روزی بدانی که من تورامقصر هیچ چیز نمیدانم.کاش بدانی حرفهای من برای بد جلوه دادن تونیست.موسیو تو میتوانی عشق بورزی تو میتوانی بفهمی میتوانی زیبا زندگی کنی.اما نه در برابر کسی شبیه من.درکنار کسی شبیه مادام میتوانی عاشق باشی.این گناه نیست.این حقیقت زندگیست.ازحرفهای من اینقدر عصبی نشو.میترسم حرف بزنم...میترسم موسیو...تو تازه ازآن رابطه درآمده ای ومن حالت را میفهمم.من میخواهم آرام باشی وآرامشت را به هم نزنم.همین.فقط همین.

عشق,عشق بازی,عشق النساء,عشق ممنوع,عشق ودموع,عشق اجاره ای,عشق من,عشقم,عشق یعنی,عشق ودموع الجزء الثاني,...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 12:17

close
تبلیغات در اینترنت