مارا به جبر هم که شده سربه زیر کن...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


کم کم احساس میکنم دلم برایت تنگ شده...نمیدانم شاید هم واقعا تنگ نشده.اما خوابت رامیبینم.فرمانده ورفیقش هم هستند.من وتورا نگاه میکنند.فقط همین.فرمانده مدتهاست درتمام خواب های من تماشاچی ست.صدایش راحتی از یاد برده ام...باورت میشود؟راستش خودم هم باورم نمیشود.پس دروغ نگویم بهتر است.صدایش را ازیادنبرده ام هنوز.یعنی نمیدانم.به این چیزها فکر نمیکنم.اصلا بگذریم.چرا این اسم مسخره را می آورم؟شاید چون چند روزی ست که ...هیچی ...که هیچ...

بگذار از مراسم عقد امشب بگویم.راستش رابخواهی اصلا حوصله ی این جشن های مسخره راندارم.به نظرم بیهوده ترین کارممکن دردنیا،گرفتن همین مراسم به ظاهر جشن است.اماجشن نیست.شادی نیست.حرص است.به رخ کشیدن وحال به هم خوردن است....واخ...واخ که چه حال به هم زن است...کسانی راببینی شبیه دلقک با لچک مسخره ای بر سرشان که نمیدانی تورامسخره میکنند یاخودشان یاخدایشان را...چه بیخودانه ...به زورمجبور باشی بروی جایی که خدای ناکرده کسی فکر بدنکند که چرانرفته ای...رفیقت تهدیدت کند که اگرنیایی فلان میکنم چنان میکنم...ونفهمد که بااین تهدیدهای مسخره نمیتواند دوستی از دست رفته اش را بازگرداند...نمیتواند چیزی را که ازبین رفته است بامشتی زبان بازی واصرار برای وجودت درکنارش،برگرداند...اگر به من است وحرف دل من،باید بگویم این ازدواج بدترین ونگران کننده ترین خبر برای من است...هیچ تمایلی به دیدن رفیقم در لباس سفید درکنار آن مرد ندارم...هیچ خوش بین نیستم.هیچ احساس خوبی ندارم.میدانم حتی اگر کاربه جدایی نکشد،ملول میشود روزی...ولی این راهم میدانم که به من هیچ ارتباطی ندارد.هرکسی خودش باید تصمیم بگیرد و میدانم که قضاوت، کار من نیست...اما خب دلم صاف نمیشود...واین هم دست من نیست...باید فاصله بگیرم.از انسان ها و روابطی که برایشان هیچ کاری ازدستم برنمی آید وفقط مایه ی رنجند..کاش میتوانستم همه چیز رابگویم...کاش میتوانستم نروم جایی که دلم نمیخواهد.جایی که نگاه آدم هایش آزارم میدهد...آخ موسیو...کاش بودی...کاش تو هم بودی...کاش حداقل کسی بود کنارم...کاش اتد بیاید...اتد اگر بیاید این احساس ناامنی ازمن گرفته میشود کمی...دلم گرفته است...دلم پر است...ازاینکه آدمها را دیر میشناسم عصبی ام.چه قدر حرف مهدی برایم برخورنده بود...چه منفعت طلبانه!اخم از صورتم بالامیرود.مرداب تصاویر دیگران در ذهنم را به هم میزنم.بوی گندش بلند میشود...مرداب را نباید دست زد...باید بگذاری همانطور که هست بماند...آبی که مرده است،مرده است...بااین خیال ها زنده نمیشود...گرم است وگونه هایم میسوزد.دلم میسوزد.برای چه یا که نمیدانم..به بلوز سفیدی که قرار است امشب به تن کنم فکر میکنم...دوستش دارم...وحیف است که چنین جایی دیده شود اما اجبار است...کل زندگی اجبار است...

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 15:45