دلابسوز

ساخت وبلاگ

همه میپرسند:چیست در زمزمه ی مبهم آب...چیست درهمهمه ی دلکش برگ..چیست دربازی آن ابرسپید...روی این آبی آرام بلند...که تورامیبرد اینگونه به ژرفای خیال...
یادش بخیر این ترانه ی زیبا...نمیدانم چرا امروز یادش افتادم.نمیدانم سالها پیش چرا ...فقط یادم هست این ترانه مرا یاد تومی انداخت...نمیدانم چرا.حتی نمیدانم تواین را زمانی برای من فرستاده بودی یانه...حافظه ی من عجیب است...چیزهای عجیب وغریبی درخود حفظ میکند.وبقیه را به صورت خود آگاه وگاهی ناخود آگاه دورمیریزد.اما تمام آنچه حفظ میشود ناخود آگاه است...مثل جزییات چهره ات ونگاهت هنگامی که روبه رویم نشسته بودی وبه من سنگریزه پرتاب میکردی...فقط یک لحظه نگاه کردم چهره ات رااما به خوبی تمام خطوط چهره ات رابه یاد دارم.وجمله ای که با آن مرا آتش زدی...وای موسیو...چرا پاک نشدی بعد ازاین همه سال؟نهایت بدبختی ست که ...حال فرفری هایت خوب است؟

ولش میکنم.دنیارا میگویم.ولش میکنم و میچسبم به فرفری هایت.به ترجمه ی فرفری هایت.آنگاه شاید برای دخترم بگویم که روزی کسی بود که نبود.فرفری هایی داشت که نداشت.کوتاهشان کرده بود.وگرنه نمیشد تو رادید و موهایت رانکشید.موهایت را چرا کوتاه کرده بودی ترسو؟!حداقل درخیالم میکشیدمشان ودلم خنک میشد مثل همیشه...قهر که کردی،پشتت را که به من کردی،فقط جای خالی فر فری هایت را نگاه میکردم و لبخندی بر لبم مینشست...شاید اگر سرجایشان بودند واقعا میکشیدمشان.نمیدانم.کاش میتوانستم موهای علیرضارا بکشم.سعی کردم.نشد.به نظرم احمقانه آمد که فرض کنم او،تو است.رفتم.رفتم.رفتم به همان سکوی عزیزم پناه بردم از خیالت...تمام مدت ازپشت وروبه رویم ردمیشوی در حیاط وکلاس های آن دانشگاه لعنتی...چرا سایه ات نمیرود؟این روح سرگردانت رابردار ببر ازخیالم لعنتی...تو فکر نمیکنی دلم تنگ میشود؟لعنت به این دلتنگی های گاه به گاه...نفرین به این رفاقت هایی که تمام زورت رامیزنی که رفاقت نگهشان داری و بازهم میبینی دل صاحب مرده ات رفاقت نمیشناسد..ای دل بمیری که کشتی مرا

...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 12:47

close
تبلیغات در اینترنت