تشویش | بلاگ

تشویش

تعرفه تبلیغات در سایت

مقاله ی زیبایم رامیخوانم.پایان نامه ی گرامی باید پیش رود.باید...کدام باید؟حواسم نیست.حواسم به فرداست.حواسم به دیروزاست.حواسم همه جاهست اما اینجانیست.باید بنویسم تا شاید آرام شوم.هرچند آرامم.فقط گیج وحواس پرت شده ام.حالتی که بیشتر اوقات دچارش هستم.انگار همیشه دردنیای افکارم چنان غوطه ورم که نمیدانم چه میگذردازجلوی چشم هایم.انگار که نه.حتما.از چند سال پیش تا کنون حواسم را ازدست داده ام.نمیدانم دقیقاچند سال.همیشه وقتی همه چیز باهم اتفاق می افتند گیج ترمیشوم.درست زمانی که فشار به بیشترین حدممکن میرسد،من دستم را روی دستم میگذارم.روی تختم دراز میکشم.ملافه ام را روی سرم میکشم ،ساعدم را روی پیشانی ام میگذارم وچشمم رامیبندم.به هیچ چیز فکر نمیکنم.نه به عمل پدرم.نه به پایان نامه.نه به آزمون هفته ی بعد.نه به پرو پوزال نویسی.نه به تمدید سنوات.نه به کتابخانه.نه به مادرم.نه به خودم...نه امینه..نه آن شب عصبی کننده،نه رقص.نه شال سفید.نه رنگ سفید...نه بچه...نه پول.نه کار.نه پدربزرگ وحرفهای شب تولدهشتاد وسه سالگی اش...من به هیچ چیز فکر نمیکنم.ای سراپا همه خوبی به تومی اندیشم هم شعاری بیهوده است.من حتی نمازم را نمیخوانم.درست در بحرانی ترین شرایط،هیچ کاری نمیکنم.چون من بلد نیستم.آری.من توانایی مدیریت بحران را هیچ گاه به تنهایی نداشتم.همیشه زمان همه چیز را ته نشین کرده است.یا فردی نجات بخش.خب راستش سی وپنج سال سن کمی نبود.شاید بهتر میدانست معنای زندگی مشترک را.شاید میفهمید.شاید میتوانست.شاید دستش میتوانست مرا نجات دهد.یا قد بلندش میتوانست مرا یاد تواندازد.راستی مسخره نیست؟برای توصیف آدمی بگویند قدش بلند است!شاید سرد وگرم روزگار چشیده بود وبه قول مادرم برای من ازنظر عقلی مناسب بود.نمیدانم.راستش حتی اسمش را نمیدانستم.فقط دلم میخواست بخوابم.دلم میخواست بیدار نشوم.دلم میخواست رهایم کنند.ورهایم کردند.وچه چیز برای من خفه کننده تر ودرعین حال آرامش بخش تر از رهاشدگی؟من هم رهاکردم.خودم را.احساسم را.تورا.تورا رهاکردم.وفقط بعد از چند روز سکوت درچشم پدرم گفتم:هیچی برام مهم نیست...وپدرخاموش شد.فقط پرسید چرا؟گفتم چون دیگه دل ندارم.احساس ندارم.همه برام بادیوار یکی شدن.اگه فکر میکنی زندگی واحساس اون بیچاره رو به لجن نمیکشم ،بگو قبوله.پدر خاموش شد.من به اتاقم آمدم.نه اشک ریختم نه حرف زدم.آرام بودم.دلم فقط یک چیز میخواست.یک جفت دست.یک جفت دست که مرا فشار دهد.آنقدر فشار دهد که تمام افکارم بیرون بریزد.یک جفت دست وسط موهایم.روی گردن داغ شده ام.روی رگ هایم.روی پیشانی ام که دردمیکرد...روی کمرم که انگار خشک شده بود وتکان نمیخورد.نه.من ازتصور یک جفت دست هنوز هم حالت تهوع میگیرم اگر دستی غریبه به سمتم درازشود...نباید فکر میکردم.فقط ملافه ام را روی سرم کشیدم و بی آنکه نمازبخوانم خوابیدم...مثل همین الان.بی آنکه نمازبخوانم ...بی آنکه به هیچ چیز فکر کنم،چشمم رامیبندم ومیخوابم.

تشویش چیست,تشویش,تشویش اذهان عمومی,تشویش سامان جلیلی,تشویش اذهان عمومی چیست,تشویش اذهان عمومی به انگلیسی,تشویش در دوران بارداری,تشویش مکن,تشویش هزار آیا,تشویش آخر شد,...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 7:09