چشم ازتوبود واشک

ساخت وبلاگ
حال عجیب دیشب هنوز درمن نمرده است.نمیدانم چه شد.دلم میخواست باتوحرف بزنم.اما چیزی مانع میشد.چیزی که مطمعنم ازجنس آن شرک خفانبود.دلم میخواست باتوحرف بزنم اما بامریم حرف زدم.حرف بی ربط.حرف باربط.حرف ازترجمه ی تو...حرف ازمن،حرف ازحرف...حرفم نمی آمد.مریم حرف میزد ومن میخواندم.توحرف میزدی ومن جواب های گنگ میدادم...موسیو،سخت است توصیف بعضی ازحالت ها.حس ها...سخت است موسیو...مثل توصیف من برای مریم.یاتوصیف تو برای من یامن برای تو یا...همه چیز از ترجمه ی متن تو آغازشد...فکر ...فکر...فکر...شوخی های تو...فرصت نداریم همیشه!جمله ای که درذهنم تکرارمیشد.موسیو فکرش رابکن،زندگی کوتاه ترازتصورماست...به خودمان می آییم ...بیست وپنج سال است نفس میکشیم اما چند سالش را زندگی کرده ایم؟چند سالش را چند ثانیه اش را استفاده کرده ایم؟چند ثانیه لذت زنده بودن راچشیده ایم؟غم انگیز است.توراست میگفتی.من قدر زمان رانمیدانم.من درگذشته ای که اصلا گنگ نیست گیر افتاده ام...من نمیدانم انتظارچه چیز رامیکشم ؟مرگ؟یک اتفاق خارق العاده؟زمانی که نسبت به هرچیز جدیدی در زندگی ام واکنش نشان میدهم چگونه میتوانم منتظر یک اتفاق عجیب باشم؟از لذت های عمیق زندگی چیز زیادی به یادندارم.ازدردهای عمیق هم چیز زیادی به خاطرم نمانده.احساس میکنم لبریز از خلاءی عظیم شده ام.بی حس.بی احساس.بی قلب.جای قلب روی میز نیست موسیو.قلب تو هم اینجانیست.تمام میزم را زیر وروکردم.ازتو فقط یک تاس برایم مانده.درکشوی میزم...حتی این گوشی دیگر آبی نمیشود چراغش...ماه هاست...روزی که آمده بودی،فقط حرف های توبود که چراغ گوشی مرا رنگی جز سبز میکرد...آنقدر آبی بود که همه چیز را آبی می دیدم...روزهای خوشی بود موسیو...کوتاه.دلنشین.بانو بودن حس زیبایی بود.حس دراوج بودن.ماه هاست که رنگ آبی تمام شده است وتونیز سبز شده ای...ولی بین خودمان باشد...من هنوز گاهی سبز را آبی میبینم ...:)یواشکی...من هنوز یواشکی تورادوست ترمیدارم...

...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 7:09