من بدبودم اما بدی نبودم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

من بد بودم..

من بد بودم.من ...من...حال من بد بود.اما گوشه ی اتاقم دراز کشیده بودم.درازکشیده بودم که کسی نبیند مرا.که کسی نشنود مرا.میدانی فرق من وتوچیست؟توکه دلت میگیرد،من سرا پا ،تو میشوم.من خودم را فراموش میکنم وتومیشوم.باتمام وجودم،گوش میشوم برای شنیدن.حس میشوم برای هم دردی.رابطه،معامله نیست.دوست داشتن،عشق،معامله نیست.چنان که من دوستت دارم تو هم دوست داری ام؟که میگویی رابطه ودرد دل کردن باید دوطرفه باشد؟مگر تابه حال دوطرفه بوده؟مگر تابه حال ازتوخواسته ام بشنوی ام؟گله ای نیست.خواست خودم بوده.نه منت.نه که فکر کنی منت است!تو اصلا نمیدانی عمق احساس من حتی چقدر است.نمیدانی اگر دلم رضانمیدهد تنهایت بگذارم وقتی ناراحتی،وقتی عصبانی میشوی،به خاطر این نیست که خودم را ملزم بدانم برایت کاری کنم.به خاطر این نیست که دلم میخواهدنقش سنگ صبورت رابازی کنم و بعدها بگویم من شنیدم دردهایت را وتو نشنیدی.آخ کاش میفهمیدی ام...میفهمیدی که علاقه کجا و معامله کجا؟میفهمیدی که متنفرم ازینکه فکر میکنی چون دردهایت راگوش میکنم تو هم وظیفه داری دردهای مرابیرون بکشی ازدلم.نه جان من.رابطه،هرگز دوطرفه نیست.من اگر خطم،تو مربعی.من اگر مربعم،توخطی.نه جان من.آنقدر دوستت دارم که به خاطر شنیده شدن،نشنومت.آنقدر دوستت دارم که به خاطر دوست داشته شدن،دوستت ندارم.رابطه ی من وتو هرگز متقابل نبوده ونیست.من هرگز ازتو انتظار مهروعشق و محبت ندارم.بااین حال،میدانی که بی آنکه دوستم بداری دوستت دارم هنوز.هنوز.نه.فکر نکن ادای فرشته های ازخودگذشته است.فکر نکن دل ودینم را پای یک احساس نابه جای یکطرفه، یک جا، به باد میدهم...تصور نکن.من باهیچ کس از دردهایم نمیگویم.برایم مهم نیست بفهمد یانه.هنوز کسی را نیافتم که آنگونه که من دوستش دارم دوستم بدارد.فقط همین.کسی را نمیابم که بتواند بی دریغ از وجودش ببخشد و قلبش بتپد بی آنکه انتظار پاسخی داشته باشد.هرکس دنبال منفعتی بود...آخرینشان مهدی که تصور میکردم شنونده ی خوبیست...اما باز هم تصورم نقش برآب شد...منفعت طلبی و سیری ناپذیری انگار دروجودخیلی هایمان بیدادمیکند...کاش بلد میشدیم حداقل عشق را بامنفعت های بی جایمان تباه نکنیم وبه لجن نکشیم.اگر کسی که بعد از سالهامیفهمی تو را به خاطر پول حفظ کرده است،به تومحبت کرده است،باتوسخن گفته است از علاقه،ازمهر...سیاوش...بت های ذهنی من یکی یکی فرومیریزند وگرگی درونم بیدارمیشود.زوزه میکشد.میخواهم آرامش کنم.نمیتوانم.آرام میشود اما کوتاه.کاش هیچ کس قدم به دنیای عاطفه ام نگذاشته بود.کاش میتوانستم از روز اول آدم ها را با نقص هایشان ببینم...آنطور که تو رادیدم.کاش هرگز از فرمانده،ازمروک،از محسن،از اکسیر،از رجیم،از امینه،ازمهدی،از پدرجد،...بت نساخته بودم.کاش میتوانستم آدم ها را کمتر دوست بدارم.میتوانستم راحت دل بکنم.کاش همان قدر که دلم میخواهد بی تفاوت باشم،ومینویسم از بی تفاوتی تاباورم شود،بی تفاوت بودم.کاش عشق را زبان سخن بود...کاش میفهمیدی درونم چه غوغایی به پاشده است...غوغایی که جز با ساکت ماندنم آرام نمیشود.فکر نکن دوست دارم ساکت بمانم.فقط میدانم وقتی آنقدر دوستت دارم که کوچکترین حرفت ،اشکم رادرمی آورد و دلم را له میکند،ساکت شدن راترجیح میدهم.تونمیتوانی مرا آرام کنی نه به دلیل پیچیده بودن احساس من.بلکه فقط به این دلیل که آنقدر که من دوستت دارم،تومرادوست نداری.دوست نداری ام که آنقدر برایت بی اهمیت شده ام که نمیتوانم توراناراحت کنم حتی!تونمیدانی گفتن این جمله به کسی که دوستت دارد چه قدر میتواند بشکندش...شکستی مرا.بااین همه اما ملالی نیست.دلم میخواست فقط یک بار یک نفر آنقدر اصرار کند که حرف بزنم.که باز شود این دمل کهنه.افسوس...اگر میبینی اصرارمیکنم حرف بزنی چون کافرم..وتوخوب میدانی که کافر همه را ...چون فکر میکنم وقتی کسی رادوست داشته باشی حتی اگر بخواهد نباید تنهایش بگذاری...فقط همین.تونامش رابگذار منت!به دیده ی منت میپذیرم.هرچه از دوست رسد نیکوست...اگر تورا بی انصاف خواندم ازجهت منت نبود.تو بی انصاف شده ای موسیو که مرا اینگونه ازخود میرانی...فقط همین...رشته ای برگردنم افکنده دوست...میکشد هرجاکه خاطرخواه اوست...من فقط خسته بودم.فقط ثپش اضافی قلبم کلافه ام کرده بود.فقط نگران پدرم بودم.نگران درسم...اگر خوانده بودی ام ...بگذریم...

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 8:56