نقطه سرخط

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


فکر میکنم هرچند وقت یک بار باید کوله بار احساساتم را زمین بگذارم تا ازدرد شانه هایم کم شود.تا شانه هایم کم نیاورند.من دربدترین حالت های ممکن از کوچکترین محبت واقعی کسانی که دوستشان دارم جان دوباره میگیرم.اما دیگر نمیخواهم.نمیخواهم منتظر بمانم کسی مرا ازین حال وهوای رخوت در آورد.دیگر دلم نمیخواهد احساسم راجایی خرج کنم که نباید.جای اشتباه.حتی در رفاقت.برای مروک شاید.باید از بیان این یک جمله که دلم برایت تنگ شده ،اش، کوه نسازم.باید قربان صدقه هایی را که به راحتی می آیند ومیروندنشنیده بگیرم و خوشحال نشوم.یک 'مچکرم' برای پاسخ دادن به چنین ناپایداری هایی کافیست گاهی.خسته شدم از بیان احساسم ومقایسه اش با احساس دیگران.احساس من مال من است.احساس شمابرای خودتان بماند بهتر است.دیگرنمیخواهم وارد دنیای ذهنی وعاطفی کسانی شوم که نمیفهممشان.احساسم را اگر جای درستی نشان داده بودم ودرزمان درستی ،هیچگاه چنین مشکلات وخستگی هایی برایم پیش نمی آمد.پس مقصرمنم.وتاوان این تقصیر،همین حال وهواست.همین پشیمانی.آدم های درست هیچگاه پشیمانی نمی آورند.پشیمانی مربوط به یک اتفاق نادرست است.همه ی دوستان من آدم های درستی هستند.اما نه برای من بعضی هایشان.بیهوده زور زدن فقط انرژی آدم را تمام میکند.گاهی باید رهاکرد.هیچ گاه از رهاکردن فرمانده به حال خودش پشیمان نشدم.اما بارها از ماندن کنار آدم هایی که تنهاترم کردند پشیمان شدم... ترجیح میدهم غرق شوم در افسردگی اما ازکسی گدایی معرفت وعشق ورفاقت نکنم.گدایی فقط به معنای درازکردن دستمان جلوی دیگران نیست.همین که در دلمان همیشه منتظر یک شعله،یک کور سو،یک جمله،یک اتفاق،یاهرچیز کوچکی ازطرف کسی باشیم،این گدایی ست.دلم میخواهد تعلقاتم راتاجای ممکن دوربریزم.چون خسته ام از حرف مفت آدم ها.دهانشان بوی باتلاق میدهد.از باتلاق چه بیرون میتراود؟سرخوردگی مگر چیست؟سرخورده ام کردید.هرچه بیشتر محبت کردم محکمتر گاز گرفتید دستم را.روحم را.تورانمیگویم موسیو.حساب تو بادیگران فرق دارد.من از توهیچ انتظاری نداشتم.فقط ای کاش هرگز چیزهایی ازتو نمیشنیدم.اما خب همان راهم پذیرفته ام.بااینکه بازگشتن بسیارسخت است اما گمان نمیکنم ناممکن باشد.نمیخواهم هیچ انتظاری ازتو داشته باشم دیگر.نمیخواهم ازتو گدایی احترام کنم.گدایی دوست داشتن به شیوه ی خودم.تاوقتی شوری هست وتحملی وتنها درد زندگی،درد دوست داشتن ودوست نداشتن است،همه چیز رامیتوان تحمل کرد.نامتوازن بودن حس تورا،لحظه ی عمیق ولحظه ای سطحی دوست داشتن تورا،میتوان تحمل کرد.اما وقتی درد پشت دردمی آید،وقتی گوشی برای شنیدن نیست ومجبوری دردهایت را قورت بدهی،از چیزهای کوچک،خیلی کوچک،هم عصبی وناراحت میشوی.حساس میشوی.زودازکوره درمیروی.چون ظرفیت وتحمل تمام دردها باهم رانداری.ووای به آن روز که تعداد دردهایت آنقدر زیادشوند که یادت برود فلان درد راهم داشته ای...آنگاه قیچی رابرداری وبیفتی به جان موهایت...ومادرت تورا دعواکند...روزی چندبار که این چه غلطی بود کردی...کاش میتوانستم تکه ای ازقلب ومغزم را کوتاه کنم.شاید آنگاه سبک ترمیشدم.بدبختی فراموش کردن این است که اگر بخواهم خاطره ی بدی رافراموش کنم،تمام خاطرات خوب مربوط به آن هم ازیادم میرود.آنگاه خالی میشود ذهنم.وخالی شدن ذهن بسیارخطرناک است...
بیدارکه شدم دیدم صفحه ی گوشی ام بازمانده ومن بی آنکه بفهمم به خواب رفته بودم...عجیب است...تاهمین چندروزپیش درکل شبانه روز بیش از چهار یاپنج ساعت خواب نداشتم.اما حالا انگار تمام آن بی خوابی های چند هفته ای میخواهد جبران شود...بعدازظهر هاوشب ها اصلا نمیفهمم چطور وباچه سرعتی تاچشم برهم میگذارم خوابم میبرد.چقدر خواب ،شیرین است...آسوده میشوم از فکر وخیال ودنیا وآدم هایش.کاش مرگ هم همینقدر آرام بخش وشیرین باشد.یک خواب عمیق باشد.بهشت وجهنم نباشد.آتش وحوری نباشد.من میخواهم باخدای خودم تنهاشوم.گپ بزنم.کتابهای نخوانده ام رابخوانم.کاش مرگ پلی بود به دنیایی که درآن هرکاری دراین جاخواستیم ووقت نکردیم،انجام دهیم.چه لذت بخش میشد...آنگاه دیگر کسی ازمرگ نمیترسید.ازمرگ نمیترسم اگر مرگ مرا به کسانی نزدیکتر کند.مثلا اگر هرروز کسی راکه دوست داری ببینی.مهم نیست اوتورانبیند.من بارها این حس راتجربه کرده ام.بارها ازدور کسی رابه تماشا نشسته ام.لذت بخش است.وقتی فکر میکنم خداهم مارااینگونه میبیند.ازدور.آنقدر لذت بخش است که به پاسخ این سوال که چرا خدامارا آفرید میرسم.بعدازخواب احساس بهتری دارم.احساس ضعف وبی حالی ام کمترمیشود.خشم درونم آرام میگیرد.والبته بازهم درکمتر ازیک ساعت به همان حالت مالیخولیایی خودم بازمیگردم.ظهر به سرم زد که نکند بیمارشده باشم.چیزی شبیه افسردگی شاید.وبه سرعت این فکر را ازخودم دورکردم.ازبیماری متنفرم.وووه...چه وحشتناک...متنفرم ازینکه قرص بخورم ودرتخت درازبکشم واز دیگران فقط ترحمشان نصیبم شود.درکثافت غلتیدن است اینگونه زندگی کردن.نباید بگذارم کار به بیماری برسد.روزهای سخت تری هم بوده اند نبوده اند؟خب به فرض که نبوده اند.درآینده می آیند.باید تمامش کنم.باید پرونده ی چیزهایی را برای همیشه ببندم.نمیخواهم زمانم بیش ازاین بمیرد.زمان که خواب نمیرود که بیدارش کنم.زمان فقط میمیرد وتمام میشود.امید رامیتوانم بیدارکنم زمان رانه.پس باید به خودم بازگردم.مهم نیست چه اتفاق هایی افتاده اند.اگر همدردی کنم باپدرم،مشکلش حل نمیشود.باید فکر کنم.من نباید تسلیم شوم.تمام میشود.میگذرد.آن آدم عوضی مطمعنم که پاداش کارش راخواهد دید.خودت گفتی ازحق بنده ات نمیگذری...خودت بارهاگفتی...پیش از آنکه مهربانی ام پیروزشود برخشمم،کاری بکن.لطفا کاری بکن.لطفا کمی ،فقط کمی،التیام...من دستم را به سمت کسی درازنکرده ونمیکنم.اما توخدای منی.نمیتوانم ازتو هم نخواهم.بگذار حداقل ازتو بخواهم.التیام بخواهم.نوازش بخواهم.عشق بخواهم.بگذار گدایی کنم ازتو.من ازآدمهایت میترسم.ازخودت امانه.کمی آرامش...فقط کمی...فقط یک قدم به سمتم بیا...من خسته ام.ازپا افتاده ،ازنفس افتاده ام.دستم رامیگیری؟بلندم میکنی؟تودستم رابگیری بلندمیشوم.خستگی ام را فراموش میکنم وادامه میدهم.فقط دستم را پس نزن...فقط همین...من تحمل این رخوت بی پایان راندارم.نشانه ای،کورسویی برای من کافیست...نجاتم بده...کمک کن به خودم بازگردم.

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 12:16