گناه

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

خب اشتباهی بود..اشتباهی بود ورویش رانخواندم وریختمش...ریختمش درچشم پدرم و از سوزش،ناله اش به هوارفت...اگر نابینامیشد ،خودم راکورمیکردم...والبته که بیشتر تقصیر کسی بود که آن قطره ی کذایی را به اشتباه به دستم داد وگفت همین است.بریز...اما به هرحال من ریخته بودمش...من...چه وحشتناک بود..چه حس غریبی...تابه حال تجربه اش نکرده بودم...دلم میخواست بمیرم..اشک میریختم اما هیچ فایده ای نداشت...دعامیخواندم اما انگار هیچ چیزعوض نمیشد...نمیخواهم حتی فکر کنم به آن..نمیخواهم.اصلانمیخواهم بنویسمش.فقط میخواهم بگویم گاهی قربانی اشتباهات دیگران میشویم.دردناک است.خیلی دردناک است...پدرم مدام میگفت به دخترم کاری نداشته باشید.مقصرنیست...ومن بیشتر میسوختم...پدرم مرا بغل کرد ومن بیشتر آب شدم...مهم نبود تقصیر کیست.من چشم های پدرم را ازتوخواستم وتو به من بازگرداندی اش...مهم نیست بعد از خوب شدنش چند ساعت خوابیدم و چه خواب هایی دیدم.مهم نیست چقدر اشک ریختم.مهم نیست حتی نتوانستم پاسخ موسیو رابدهم...خدایا...چه روز سختی بود...آن از صبح...این هم از بعدازظهر...ولشگری که در راهند برای دیدنی!راستی صبح فهمیدم موسیوراست میگوید.برادر گاهی دشمن ترین دشمن میشود...این را زمانی با تمام سلول هایم درک کردم که تلفن را برداشتم و شماره ی عمویم راگرفتم وگفتم به عنوان دختر برادرتان اجازه بدهید بگویم که دیگر شماراعموی خودم نمیدانم...شما بدترین ظلم را به پدرم کردید...شما...پدرم تمام هست ونیستش را برای خانواده اش گذاشت وشما مزدش را خوب دادید...پدرم...پدرم...آخ پدر چرا اینقدر ساکتی؟چرا اکنون باید بفهمم؟چرا؟چرا این همه سال از تکه های وجودت کندی و در دهان زهرمارشان گذاشتی؟نخواستم نفرین کنم.خودت میدانی نمیخواهم...اما خدایا روا نبود...روانبود...وتواین راخوب میدانی...وفقط تو میدانی...اگر هستی،اگر عادلی،خودت کاری کن...من اوراحتی لایق نفرین نمیدانم...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 12:16