شرمتان باد

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

تمام حرفهایت را پاک کردم.دلم سوخت.دلم کنده شد.اما دل کندم.هرچند دلی نمانده.ته مانده ی دلم راهم بردی.ببر.نوش روانت.ببرید.تمام احساس وعاطفه ام را با بی احساسی تان باهوس هایتان بمکید.سربکشید.بروید.بروید و خودتان را گم وگور کنید.آنقدر که دیگر چشم بی فروغم به چشمتان نیفتد.به چشم تو فرمانده.به چشم هرکه پس از تو آمد.به چشم همه ی شما.من هیچ دفاعی ندارم.من بی دفاع شده ام.من بی سلاح شده ام.شعر،تنها یادگارمن از درد بود موسیو.شعر را ازمن گرفتی.از آن شب مردم.برای بار چندم بود که میمردم.آخر میدانی؟من به مرگ احساسم عادت دارم موسیوجان.من به شنیدن وپس گرفته شدن این جملات زیبا عادت دارم موسیوجان.من کرگدن شده ام موسیوجان.کرگدنی که اشک هم میریزد.شعرهم میگفت.خطاطی هم میکرد.عاشقی هم میکرد.حوابودم اما آدمی نبود.آدم گم شده بود.آدم رفته بود.حوابودم برای خدا.من بودموخدا.حالا من ماندم وخدایی که میپرستمش اما ...خدایم را هم کم کم ازمن میگیرید.بگیرید.چه چیز برایم مانده که خدابماند؟تن سالمم را به رختان نمیکشم.روح که دست بخورد،تن فرسوده میشود.بار دیگر که مروک را ببینم حتما سیگارش را بر زخم های تنم میزنم..تایادم نرود چقدر زخمی ام.چقدر خسته ام.چقدر فریاد خفه شده دارم.چقدر متنفرم.چقدر دریده ام.چقدر دریده شده ام.دیگرازدیدن موهای علیرضا ذوق نخواهم کرد.دیگر از شنیدن صدای ساز دهنی اشک نخواهم ریخت.دیگر درآن کتابخانه ی لجن گرفته پایم رانخواهم گذاشت تا صدای تورا گاه وبیگاه بشنوم.من در قلب خود خواهم پوسید.باتاول های پایم حرف خواهم زد.آنها را کتک میزنم تا بدانند که من باکسی شوخی ندارم.من راه را اشتباه آمده ام واکنون باید بازگردم.آی پاهای بی خاصیت،اجازه ی نشستن ندارید.صبر جایز نیست.باید مرا عقب بکشید.باید مرا به نقطه ی صفر باز گردانید.فهمیدید؟شما را قطع میکنم اگر بامن نیایید...چه فحش های رکیکی در ذهنم راه میروند...هرچند فحش های رکیک من،حرف های عادی مردم است میدانم...آی خدا اگر وجود داری حافظه ام راپاک کن.خودت حافظه ام را پاک کن.میدانم خودم کرده ام که لعنت برخودم باد.کاش دختر نمی افریدی ام.کاش پسر بودم.پسر بودم و ماندن را نشانشان میدادم.نشان میدادم به این بزدل های عوضی که خواستن چیست وتوانستن ...که زرنگ بازی هایشان برای در رفتن از زیر بار احساسات به بازی گرفته شده ی یک دختر یعنی چه.که بازی کردن باروح کسی فقط به حرف نیست.به نگاه هم هست.به حضورهم هست.که در خیالت هم اگر کسی را درآغوش بکشی،اگر ببوسی اش،کارش تمام است.که مرز وخیال وواقعیت،گاهی ناپیداست.خیال...خیال...خیال...باشد.شما نگفتید.شمانخواستید.من خودم شروع کردم.خود خواستم.میشناختم ذات خرابتان را اما آمدم.چوب جسارت راباید محکم تر خورد.اینجا ایران است.ایران من.ایران عزیزم...ایران..ایرانم...دوستت دارم باور کن دلم تورامیخواهد...باورکن نمیتوانم نامت را بشنوم واشک نریزم...باور کن دلم از توپرنیست اما بگذار سرتوخالی کنم.آخر ماناتوانی خودمان را وهرزگیمان را میگذاریم پای خاک تو...توکه مظلومی وصدایت در نمی آید.باور کن من هم اگر صدایم در می امد هیچکس جرات نمیکرد همه چیز را بر گردنم بیندازد.باور کن باید یاد میگرفتم آدم ها را بترسانم.باور کن مهربانی تار عنکبوت گرفته ی وجودم به درد چاه توالت میخورد وباید سیفونش را بکشم.پس بکشید شما.بکشید به نام ایران.به نام مذهب.سیفون رابکشید.بالا بیاورید الکل های وجودتان را.خون کثیفتان را.دماغ خوک گرفته تان را.صدای نخراشیده تان را.تف کنید به صورتتان درآینه.تف کنید به صبح.وبدانید عشق بازی،بیهوده است.بیهودگیست.هرزگیست.وهرزگی ،خوبیست.و بدی،خوبیست.بخوان به نام پروردگارت.سیگارت را آتش بزن .جسم را آتش بزن.روح مرا تکه پاره کن.رهایم کن.رهایم.کن...

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : پنجشنبه 11 شهريور 1395 ساعت: 17:18