درمن انگار کسی درپی انکارمن است

تعرفه تبلیغات در سایت

تلخ شده ام ونامهربان.میدانم.دیگر نام کوچکت را با پسوند'جان' صدانمیکنم.دیگر وقتی صدایم میکنی درجوابت نمیگویم'جانم'.دیگر تاتوحرف نزنی باتوحرف نمیزنم.حالت راکمترمیپرسم.اگر چندساعت نباشی،حتی اگر جانم به لبم برسد ازنگرانی،کلامی نمیپرسم کجایی؟سالمی؟دیگر تورا نازنینم،موسیوی من،جان دلم و...نمی خوانم.به تو سلام نمیکنم.باتو خداحافظی نمیکنم.به تو زنگ نمیزنم تاصدایت آرامم کند.میدانی؟گمانم من بازهم شکسته ام ودرخود فروریخته ام.ازمن میخواهی مهربان ترباشم.میدانم چه میگویی.میفهمم.اما فقط لحظه ای مرا دریاب...ببین برمن چه رفته است.فقط لحظه ای.آنگاه میفهمی که ...من خسته ام.زخم خورده از هرکس و ناکسی.وتوحتما معنای زخم رامیدانی.جراحت عمیقی درمن ریشه زده که هرروز تنومند ترمیشود.تونمیدانی که من ترجیح میدهم دوست داشته نشوم تااینکه ...فقط لحظه ای جای من باش.اگر کسی باتوچنین میکرد،پاسخ سلامش راهم شاید نمیدادی...منتی نیست..نه.باورکن منتی نیست.فقط این خودخواهیست که حتی شرایط مرا نمیدانی وانتظارداری من برای دل خوشی تو،بگویم چشم.دل خودم چه میشود؟سالهاست زیرپای خودم ودیگران لهش کرده ام.ازخودگذشتگی هم نیست.تصور نکن باگفتن این ها میخواهم ازخودگذشتگی نداشته ام را شاید، به رخ بکشم.وقتی کسی دوستت دارد،بی رحمیست که آزارش دهی و ازاوچیزی بخواهی که درتوانش نیست.اما خب شاید من هم همین کار را روزی انجام داده ام.وحالا سلاحی برای دفاع ندارم.میخواستم از حسم دفاع کنم اما خسته شده ام.حس میکنم تومیخواهی احساسم را بمکی و آن را دروجودم تمام کنی.وفکر میکنم کم کم این تویی که پیروزمیشوی.ومن هرروز عقب ترمیروم.تو باتفنگت مرانشانه گرفته ای و جلوتر می آیی...پشتم خالی ست.دستم خالیست.باچه چیز باید باتوبجنگم؟چه جنگ ناعادلانه ای...

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 18:23

فهرست وبلاگ