کجادانند حال ما سبکباران ساحل ها

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


برای من که بیست وپنج ساله ام شاید حرف زدن از گذشته مسخره وخنده دار باشد.همیشه فکر میکردم باید ازیک اتفاق حداقل هشت تاده سال بگذرد تا به عنوان گذشته از آن یادکنم.درحالی که حالا حتی دیروزراهم گذشته ی خودمیدانم.گذشته لزوما آنچه میگذرد نیست.گذشته را به عنوان اتفاقی که اثرش ادامه دارد نگاه میکنم.وفکر میکنم زمانی میتوان درباره ی گذشته نظرداد و تحلیلش کرد که اثرش کاملا تمام شده باشد.پس تصور نکن تاابد تورا دوست خواهم داشت.تصور نکن هرچه میگویم راست است.من حتی خودم را هم گول زده ومیزنم.به خصوص درمساله ی عاطفه واحساس.خواسته یاناخواسته.منافق بخوانی ام یامشرک...دیگر به خودم هم اعتمادی ندارم.چه رسد به دیگری.به طرز عجیبی همه چیز برایم عادی شده.لحنت.حرف نزدنت.بی مهری ات.یادت که نرفته؟من سالها پیش توانستم چشمم را روی توببندم.حتما بازهم میتوانم.سالهاپیش توانستم عقب روم.حتما بازهم میتوانم.تصور نکن خودم را له میکنم برایت.نه.میدانی که باعشق غریبه ام.هرچه بود عصیان بود وخشم.خشم درونم زبانه میکشید.بازگشتم تا عصیانم را آرام کنم.وگرنه من به شدت معتقدم دوست داشته شدن بسیار ارزشمند تراز دوست داشتن است.بسیار زیباتراست.عشق،عشق می آفریند وسردی،سردی.وجودم کنارت یخ زده است انگار.نه که فکر کنم تو بی عاطفه ای.نه.توشدید تراز من حتی شاید بتوانی دوست بداری کسی را.بله.کسی را.به شیوه ی خودت وخودش.وقتی زبان کسی رانفهمی کم کم از او دورمیشوی.خواسته یاناخواسته.وقتی همیشه باشی و هیچ گاه نترسد از نبودنت،همین میشود.مهدی به من گفته بودهمیشه نباشم.نپذیرفتم حرفش را.چون نمیخواستم من هم آزارت دهم.میدانستم رفتن مادام برایت کشنده است.نمیخواستم بار دلت را سنگین کنم.تابوده همین بوده.مامحکومیم به اجبار رقم خورده ی سرنوشت.حالا بهتر افراد مقابلم رادرک میکنم.میفهمم دلیل عکس العمل هایشان را.هرچند میدانم هرگز دست به کاری که فرمانده زد نمیزنم اما حداقل راحت تر میپذیرم که چرا چنان کرد.واکنون چرا چنین میکند.وحتی میفهمم توچراچنین میکنی.انگارتو جای چند سال پیش من ایستاده ای ومن جای چند سال پیش فرمانده.اما بااین حال نه تو شبیه منی ونه من شبیه فرمانده.ماحتما پایان دیگری خواهیم داشت.پایان هیچ دو قصه ای شبیه هم نیست.گفتم آهن دلی کنم چندی،ندهم دل به هیچ دل بندی...سعدیا دور نیک نامی رفت...نوبت عاشقیست یک چندی...نه.من شبیه فرمانده نیستم.هیچ چیز باعث نمیشود به تو آنگونه دروغ بگویم.من نه دادمیزنم.نه دروغ میگویم.نه بازی میکنم.نه اشک تمساح میریزم.نه زندگی کسی را به آتش میکشم.من اگر بروم،بی صدامیروم.درانزوامیرم.بی آنکه حرفی از ماندن ورفتن بزنم.بی آنکه خشمم رانشان دهم.یا عصیان وسرکشی ام را.زبان من نوشتن است.فریاد هایم میان کلماتی که مینویسم به گوش میرسند.اگر گوش شنوایی باشد.اگر نباشد اما،بیهوده خودم را خسته نمیکنم.درپیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم؟گرشکوه ای دارم زدل،بایارصاحبدل کنم...چقدر دلم تنگ است...کاش میتوانستم احساس واقعی ام را بنویسم...

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 18:23
برچسب‌ها : کجا دانند حال ما,