آغازباید کرد...

تعرفه تبلیغات در سایت

سردرد عزیزم آمده است ونمیرود.به گمانم از کم خوابی دیشب است.شاید هم نباشد.نمیدانم.از چشمم خستگی میبارد...سرد است...سرد...چقدر هوا خنک شده ومادرم هنوز کولر راروشن میکند ومن یخ میزنم.سردرد بدی ست اما خب هنوز میتوانم تحمل کنم وقرص نخورم.نگرانم کمی.نگران امتحان فردا.چه روز معمولی نسبتا خوبی بود امروز.پژمان را دیدم پس ازمدتها.کاش تو هم بودی..دلم میخواست باشی.اصلا انگارهستی.هرکس درکتابخانه را باز میکند،ناخودآگاه فکر میکنم تویی.بااینکه میدانم دیگر نمی آیی.ازپایان نامه کمی میترسم.نگرانم.دلم استراحت میخواهد و شیری عزیز به کسی مهلت نفس کشیدن نمیدهد.انتظارش بالا رفته است...دلش میخواهد خوب کارکنم.راستش رابخواهی انتظار خودم هم کمی بالارفته.کمی امیدم برگشته است.انگیزه ی کوچکی درمن برای ادامه رشد کرده است.وخب..
چقدر سرد است...مادرم میگوید سرد نیست.تومریضی!میگوید از فشارخون پایین است.این دست های همیشه یخ زده ام و این لباس گرم پوشیدنم وسط تابستان.اما واقعا سرد است.من مطمعنم که هواسرداست.همان قدر که میدانم سرم دردگرفته وخیال خوب شدن دارد.احساس سبکی میکنم.امروز اصلا وحشتناک نبود.آدم هایی که نمیدانستم چه حسی پس ازچندماه دیدنشان دارم رادیدم.اما برایم بادیوار یکی بودند.حس آرامش میکردم.مدادرنگی های رامتین رابرداشتم و شروع کردم عکسی قدیمی را رنگ کردم.ازتنهایی میتوان لذت برد.از صدای سه تار علی میتوان لذت برد.از همه ی چیزهای کوچک میتوان لذت برد وحتی گاو بودن آدمی که پس ازماه ها به تو زل میزند و سلام نمیکند راندیده گرفت.وخب همه میدانند که یک بسته چیپس پیاز جعفری راهرو ی منتهی به کتابخانه را پرکرده بود.وهمه میتوانستند حدس بزنند چرا.فقط نگاه های دیگران برایم ناراحت کننده است.همین که دیگران فکر میکنند باید با آمدن نام دونفر به من نگاه کنند وواکنش صورتم راببینند برایم خوش آیند نیست.والبته حق دارند.غیر ارادیست.میفهممشان.میخواهم کافه شعر را راه بیندازم.با یک دوست قدیمی.حتما جذاب خواهد شد...حتما احمد هم خوشحال میشود.شاید کافه شعر زیباترین اتفاق شود...باید هرچه زودتر راه بیندازیمش...حس خوبی دارم.حس قدرت.حس امید...

نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 14:19

فهرست وبلاگ