نامه به کودکی که هرگز زاده نخواهدشد

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

چنان دردی به جانم چنگ زده است که هیچ مسکنی کارگر نیست...نتیجه ی نا آرامی هاوفشارهای روزهاوهفته های پیش است...نتیجه ی بی فکری خودم.لعنت به من که هنوز یادنگرفته ام اگراحساسات مزخرفم را درخودم بریزم اینگونه تاوانش را باید پس دهم...به بدترین نوع ممکن...باتحمل نفس گیر ترین درد...اضطراب سم اصلی این دوران است ومن نگران فرداهستم...نگران دفاع ناهید...قول داده ام تمام کارهایش رابرایش انجام دهم وحالا حتی نمیتوانم از روی این تخت لعنتی تکان بخورم...خدایا وقتش نبود...میشود به من نیرویم را فقط برای فردا بازگردانی؟فقط فردا.نگذار بدقول شوم آن هم نزد کسی چون ناهیدم...به هر قیمتی شده باید باشم.کنارش باشم.همچون تمام روزهای سختی که کنارهم بودیم.بلند میشوم.میدانم که نیروی علاقه ام به ناهید آنقدر هست که درد را فراموش کنم.که درد راحس نکنم.میدانم که فردا صبح زود،صبح زود خواهم رفت...زودترازخودش...خدایااشکم درآمده...این چه دردیست؟چراحالا؟!این مسکن های احمق نافهم چرا به هیچ دردی نمیخورند؟چرا؟خب معلوم است چرا.وقتی دکتر های مملکت آنقدر نافهم وبی سواد شده اند اینقدر بی شرف شده اند که چیزی جز پول ومنفعت برایشان اهمیتی ندارد به جز تعداد انگشت شماری که آخرین نسل شرافتمندانند،وضع دست سازه هایشان بهترازین نمیشود...اصلا بگذریم...اصلا بگذار به چیز دیگری فکر کنم...مثلا به اینکه تا پس فردا باید پرو پوزال عزیزم را تایپ کرده به شیری نازنین تحویل دهم...میتوانم؟ازاین هم بگذریم.موسیو میگوید تشنه است وفکر میکند سیراب میشود...موسیو شبیه آدم های تشنه نیست..دلبندم،تصور نمیکنم مردی که نهایتا به بوی موهای دختری فکر میکندرا بتوان تشنه خواند..مردان تشنه ،سودای چیزهای دیگری درسردارند.سوداهایی که تمامی ندارد وسیری ناپذیراست...تشنه ی عشق،روزی سیراب میشود.تشنه ی هوس،هرگز سیراب نمیشود.وکسی که عاشق راستین است،هرگز به سیری یا تشنگی نمی اندیشد...ازمن نخواه برایت عاشق راستین را تعریف کنم.نمیتوانم.توصیف کردنی نیست.چگونه بگویم چه بگویم که کسی به احساس خودم برچسب نزند؟کسی نمیتواند عشق دیگری را زیر سوال ببرد.باور کن.حتی من حق چنین کاری راندارم عروسکم.آغوش را نمیتوان ازعشق حذف کرد.آغوش رانمیتوان هوس نامید.عشق یکی شدن دوروح ودوجسم است.رد شدن از مرزهای دوروح ودوجسم است شاید.عاشق که باشی،جسم وروحت درهم تنیده میشوند.یکی میشوند.روحت درچشمت،در دستت،درنگاهت ،جاری میشود و معشوقت را درآغوش میکشی.وآنگاه تو با روح وجسم اونیز یکی میشوی...هوس،چیز دیگری ست...زیبایی عشق در یکتایی آن دریک زمان مشخص است.هوس اما،کبوتری ست که برهربامی مینشیند.درهوس،هیچ گاه یکی شدن معنایی نخواهد داشت.تو نمیتوانی با چندین نفر یکی شوی!عشق،مثل تاروپود پارچه است.تندیدن دوروح است در هم...وهوس،...راستش هوس،حتی اگر سیراب کند،آرام نمیکند.عشق،نهایت آرامش است...وبااین همه اما ازمن نخواه عشق رابرایت تعریف کنم...

نویسنده : بازدید : 19 تاريخ : يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 2:47