بازهم من واین قرص های لجن گرفته

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

به قول جان کافی :خسته ام رییس،داغونم...سر عزیزم به شدت دردمیکند.پیشانی ام را که فشارمیدهم کمی از درد بی درمانش کم میشود.وای که چقدر خسته ام...از صبح گیر چیزی بودم که مدتهاست کنارش گذاشته ام...جوان تر که بودم اعصابم آنقدر قوی بود که چندین سال تحمل کردم اما اکنون یک روز را حتی یک ساعت جلسه شان را هم نتوانستم تاب بیاورم...جلسه ی انجمن.نمیدانم چرا گیر که میکنند یادشان به تجربیات ارزنده !!!!!ی من می افتد!آی ...کتابخانه را نمیگذارم خراب کنند...رییس بخش گرامی مغزم را به کار گرفت واز دبیر فعلی به شدت انتقادکرد...دلم سوخت.دلم سوخت که فقط انتقادمیکنند.همه فقط انتقاد میکنند.ازبیرون گود.بی خردانند...بیچاره دبیر...آخ باورم نمیشود یک بار دیگر قراراست به تهران بروم!!اصلا تصور نمیکردم مادربزرگ بخواهد حالابرود!!!سه سال است که دعوت میشود و هربار به خاطر درگیری من نمیتوانست دعوت رابپذیرد...امسال بهانه ای نداشتم...چطور دوباره ببینمش؟تازه آرام شده ام...تازه...شاید هنوز هم حتی آرام نشده ام.نمیدانم.اما آرام تر ازپیشم.خدایا توکه میدانی تهش چیست چرا آزارم میدهی؟حکمت این بازی های روزگارتوچیست؟تنم میلرزد از اضطراب..هرچه بیشتر به زمان رفتن نزدیک میشوم بیشتر میترسم.نگرانم...بااینکه میدانم بالاترازسیاهی رنگی نیست...خدایاچرانمیگذاری تمام شود؟فراموش شود؟چرا؟تاوان چه چیزی راباید پس بدهم؟باور کن میدانم که میخواهی تاوان چیزی راپس دهم.هرچه فکر میکنم اما نمیدانم چه کرده ام؟کافی نیست؟ازنفس افتاده ام...دستم رابگیر...

 

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 12:12
برچسب‌ها :