محرم...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


بچه که بودم،خب بچه بودم.بزرگتر که شدم،فهمیدم هنوز هم بچه ام.ازکودکی هرگز نمیتوانستم درباره حس های مختلفی که درمن جاری میشدند حرف بزنم.بزرگ تر که شدم،تلاش کردم بتوانم.اما هنوز نمیتوانم.میان درون گرایی وبرون گرایی خود،سرگردانم.گاهی به شدت درون گرا وگاهی شبیه انسان های برون گرامیشوم.پرازتناقضم.مادرمیگوید چند هفته است که عادی نیستم.میگوید مطمعن است که اتفاقی افتاده وبه اونمیگویم.مادر صدایش رابلند میکند حتی.بدخلقی میکند.من ذهنم خالیست.آرامم.حرفی برای گفتن ندارم.حوصله ی شنیدن هم ندارم.حوصله ی بیرون رفتن ازاتاقم راندارم.شال گردنی که شروع کرده بودم دیشب تمام شد وتمام امروز را عصبی بودم که چیزی برای بافتن ندارم.شروع کردم به خطاطی تا گلو دردم را فراموش کنم.
*توآن بلای قشنگی که آمدی به سرم*
دوبار نوشتمش.فقط دوبار.دستم میلرزید و درست درنمی آمد.سوزاندمش...زیبا شد..حیف این شیشه ی کوچکم که میرود جایی که برایش هیچ ارزشی قایل نیستند.حیف این ...حیف محبتی که به اشتباه سرباز کند..به اشتباه بیرون بریزد.ودست آخرهم برچسب هرحسی بخورد جزمحبت ودوست داشتن!دنیای آدمها متفاوت تر ازآن است که فکرش رابکنی.همیشه فکر میکنم آیا واقعا تفاهم ممکن است وجود داشته باشد ؟آیاممکن است کسی در تمام جهان باشد که شبیه خودم فکر کند؟اکثرما آدمها فکر میکنیم دیگران شبیه هم هستند و ما با آنها متفاوتیم.من حتی گاهی فکر میکنم خیلی ها شبیه هم هستند اما هنوز کسی راندیده ام که شبیه خودم باشد.اشتباه میکنم.هیچ دوآدمی شبیه هم نیستند.اگر باشند،ویکدیگر رایافته باشند،باید آن ها را خوش بخت ترین آدم های این خاک خواند.
محرم آمده.محرم را دوست تر دارم از رمضان.محرم مرا یاد روزهای کودکی می اندازد.روزهای ناب کودکی...روزهای بودن مسعود.مسعود...خوش به حالت که نیستی.که نمیبینی.زجر نمیکشی.جالب است که هرسال درماه محرم مریض میشوم..هیچ وقت به دلیلش فکر نکرده بودم.شاید حالا میفهمم.بعد از رفتنت ،هرسال از روز عاشورا،میترسیدم.میدانی چرا؟عمه بعد از آمدن دسته، آن قدر گریه میکند که نفسش میگیرد.کبود میشود...هرسال پدر،سرعمه دادمیزند که بس کن!این بساط مسخره راجمع کن.پسرت بااین کارهابرنمیگردد.هرسال من به گوشه ای از آن خانه ی قدیمی پناه میبرم واشک میریزم.اشک میریزم اما بی صدا.نفسم نمیگیرد.از وقتی دختر الهام به دنیا آمده است عمه کمی آرامتر شده.فقط کمی.مسعود،عمه هنوز تورا درهمه جستجومیکند.درچشم های روزبه.در قد و قواره ی پسری جوان،در علاقه ی من به ریاضی...آخ...نیستی برادر قشنگم...محرم شده.وتونیستی که از دسته ی زنجیر زنان فیلم بگیری...نیستی که بیرق را ببندی...نیستی که آن چیز سنگین رابلند کنی و من از ترس ونگرانی دق کنم...باآن اندام باریکت که پوستی بودی براستخوان هایت...پرتودرمانی ،شیره ات را کشیده بود...آخ...آب شدی...آب شدی و ...روانبود این همه دردبکشی...تو فقط پانزده سال داشتی...وپنج سال سوختی در آتش سرطان ودم نزدی...تنت سوخت وصدایی ازتودرنیامد...نکند مظلومیتت را از حسین گرفته بودی؟حسین...همانکه هیچ نمیدانیم ازاو...هیچ نمیشناسیمش...هیچ

نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 17:34