:) | بلاگ

:)

تعرفه تبلیغات در سایت

ساعت پنج عصربود.درست زمانی که میخواستم کفشم را واکس بزنم.سکانس های آخر فیلم آملی بود.تلفن زنگ زد.مادربزرگ بود...فقط گفت شاید قراراست مثل مادرش سرش بیاید.مادرم نترسید.مادرم نترسید چون خودش پرستاراست ومیداند.من اما ترسیدم...مادرم به دنیا نیامده بود که مادرمادربزرگم روزی،دلش دردگرفت ودرحالیکه سرش را روی پای مادربزرگم گذاشته بود،پیش از رسیدن دکتر،از بین رفت...چند سال بعد خواهرمادربزرگ که زنی بود زیبا به نام قدسیه،به همین طریق ازبین رفت وپانزده سال بعد،زمانی که دختر قدسیه،شانزده ساله بود نیز،شبی دلش درد گرفت وازبین رفت...مادربزرگ ازدل درد میترسد.حتی اگر من دلم دردبگیرد ،مضطرب میشود...سخت است عمری راباترس هایت زندگی کنی...بامادرم به ترمینال رفتم.بلیط ساعت 9 عزیز را کنسل کردیم...بازگشتیم...دلم نمیخواست به خانه روم.درراه بازگشت درآن شلوغی،چشمم به دروازه قرآن خورد.به مادرم گفتم بایستد.بی هیچ حرفی ایستاد...من آن پله های روبه روی دروازه قرآن را دوست دارم...سالهاپیش در کودکی با پدربزرگ ومادر بزرگم به اینجا می آمدم و زیر طاق های زیبایش میدویدم...شاید احتیاج داشتم به خاطره ای خوش درکودکی.تاجایی که مادرم توانست از پله ها بالارفتیم...کوتاه نشستیم و زود برگشتیم.مادرم دلش خوراکی میخواست.من دلم...یادم آمد که مروک ومحسن روزی که حال خرابی داشتم مرا به آنجا برده بودند...به مادرم گفتم پیاز وسیب زمینی ازینجابود که خلق شد.توسط آن دو.مادرخندید وگفت برای خنک کردن دل تو چه اراجیفی سرهم کرده اند...خندیدم وفکر کردم همچین بی راه هم نمیگوید...آن روز واقعا دلم خنک میشد ازینکه محسن فرمانده را میکوبید...آنقدر دلم پربود،آنقدردلم راخون کرده بود با قهقهه هایش که خون میباریدم...از آن روز فرمانده شد سیب زمینی و آن دخترک شد پیاز!ومن هرشب از جانب مروک عکس دوپیازه دریافت میکردم.چه روزهایی...چه روزهای تلخ شیرینی داشتیم.چند روز پیش بامروک بعد از مدتهاملاقات کردم.دلم برایش یک ذره شده بود اما خود دار شده بودم...دلم میخواست به بام رویم به او تکیه دهم و برایش بگویم تمام این چند ماه را.اما به باغ ارم رفتیم و مثل همیشه سیگارش راکشید و برایم گفت وگفت وگفت ومن شنیدم وشنیدم وشنیدم...واز خودم فقط ماجرای دفاع مادام راگفتم!!واو مثل همیشه نه تنها تعجبی نکرد بلکه بابی تفاوتی فقط گفت طبیعیست.هیچ چیز بدی به توگفته نشده...ومن خندیدم.گفتم :شاید...مروک میگوید آدم ها عشق اولشان را به هرحال دوست خواهند داشت...عشق اول!عشق وسط یا آخر چه فرقی میکند؟..راستش نمیدانم.اظهار نظر نمیکنم.به خانه برگشتیم...به مادرم گفتم باید آملی راباهم ببینیم.دونفره.چشمم به چمدانم خورد...خیره ماندم...مادرم از قیافه ی مزخرفم عکس میگرفت ومن چمدان عزیزم را باز میکردم...فیلم آملی را ندیدیم اما آهنگ هایyann tiersen راگذاشتم و باآن زمزمه کردم...بگذار بقیه اش را برایت نگویم...به دردت نمیخورد...دیشب مادر پندم داد..گفت نه که بنشینی غصه بخوری...درزندگی بسیار پیش خواهد آمد که چیزی که میخواهی نمیشود.آنچیزی که منتظرش هستی نمیشود...گفتم میدانم ...گفت میدانم که میدانی...فقط غصه نخور...پیش می آید...صبح است ومن در بالکن کوچکمان ایستاده ام..هواخنک است...نسیم میوزد وفکر میکنم باید موهایم را تاته کوتاه کنم...شاید یکی ازهمین روزها...

),) meaning,)l,) emoticon,) meaning in text message,)ll,) emoji,)p,) emoticon meaning,)0,...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 8:26