نامت درمن بیدادمیکند

تعرفه تبلیغات در سایت

خواب های شبانه ام را برایم تفسیرمیکنی.گوش میدهم به تک تک حرفهایت.واژه هایت.درد غربت،درد تنهایی،درآشیانه ی کوچکت میتازد به روحت.تواز هوا وهوس دم میزنی،من از ...نه.من هنوز خاموشم.هنوز سردم.کاش کنارم بودی.کاش کنارت بودم واین شهر،این همه تنگ نبود برای نشستن کنارتو...نخواستی ببینی ام.نخواستم ببینمت.ترسیده بودم.از هوا.هوای دستانت.این بار اگر میدیدمت،میمردم.اگر حست نمیکردم میمردم.نیامدم.

دیده بودمت اگر،دیگر چگونه شب هایم راصبح میکردم؟چگونه چشم هایم را میبستم به هنگام شب؟چگونه کسی جزتورا مینگریستم؟وقتی نیستی وتورادرهمه میبینم.همه رادرتومیبینم...میدانی؟بی فایده است تلاشم برای نگفتن ازتو.این اجبار بیخودی را دیگر باور ندارم.حتی اگر نباشی.اگرنشنوی.اگر بروی وپشت سرت راهم نگاه نکنی،من صلاح کار را تف میکنم برزمین ومیچسبم احساسم را.خسته ام از ندیدنت.ازنبودنت.ازنگفتنت.از نسرودنت...خشک شده ام...درگرداب چشمانت غرق شده ام رفیق...انگارسالهاست که نیستی..دلم برایت تنگ شده.دلم ،همانکه بامن غریبی میکند...همانکه نمیشناسی اش.

نگو دلت برایم تنگ شده.اصلاهیچ چیز به من نگو.سکوتت برایم زیباتراست تا شنیدن حسی که واقعا نیست.وجودندارد.همه چیز را به مسخره بازی نباید گرفت.به قول خودت بچه هاشوخی شوخی به قورباغه ها سنگ میزنند و قورباغه ها جدی جدی میمیرند...امروز بعد از رفتن عمه خانم،ناگاه به خودم آمدم و احساس کردم فرو ریخته ام.بیش از حد فرو ریخته ام.خستگی چشمانم را دیگر نمیتوانم پشت هیچ سرمه ای،پنهان کنم.حرفهای عمه گزنده بود.باید ازخانه دورمیشدم تاحرفهایش رافراموش کنم.جهل مگر تمام میشود دراین مملکت؟چطور به خودش اجازه میداد به من بگوید باچه کسی ازدواج کنم!چرا ازدواج برای همه اینقدر سطحی ومسخره وساده انگاشته میشود؟حالت تهوع داشتم.به پدرم نگاه کردم.بانگاهش به من فهماند که باید سکوت کنم.اگر پدرم نبود،اگر به خاطر پدرنبود...شاه مابخشیده ووزیر هنوز نبخشیده است.من معنای دخالت رادرک نمیکنم.من پدر رادرک نمیکنم که میگوید زین پس باید تحمل کنی هرچه شنیدی را.اگر میخواهی پای تصمیمت بایستی...پدر آنقدر میفهمد که بگوید تا ته تصمیمم پشتم را خالی نمیکند...اما چرا مراتشویق کرد به سکوت؟شاید حق دارد...بله فکرش راکه میکنم میبینم پدرحق دارد.من نمیتوانم کسی که به کلی منطقش چیز دیگریست را متقاعد کنم.اصلا نیازی نیست کسی رامتقاعد کنم.وقتی من وپدر ومادرم حرفهایمان رازده ایم و به یک نتیجه رسیده ایم،چرا باید به جفتک اندازی دیگران فکر کنم ؟وقتی راضی ام از زندگی ام وازتصمیماتی که گرفته ام،وقتی پشیمان نیستم،چرا باید سر درد بگیرم از مشتی نصیحت ظاهرا بی قصد وغرض؟یک نگاه اطمینان بخش پدرم برایم کافیست.یک جمله اش کافیست تا آرام شوم...پدرم اگر نبود دلم را به چه کسی خوش میکردم؟تکیه گاهی محکمتر ازپدر؟

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 17:28
برچسب‌ها :