سلام برتوای من:)

ساخت وبلاگ
جالب است که ناگاه به یاد تکه ای از شعری که سال پیش نوشته بودمش افتادم...انگارمیدانستم حوالی بیست وپنج سالگی دقیقا چه حال وهوایی دارم...

غایت شکوفه،بادام است..
غایت من،لبخند تو.
بخند.
نگاه کن مرابی گریز.
چشم های تو پلی ست،
برای گذر از زمستان... 
بهارمی آید و تابستان وپاییز
ومن بیست وپنج ساله می شوم..
روبه روی آینه ای تمام قدمی ایستم
 تنهاتصویرتورامیبینم، 
که هنوز
در قاب شکسته ی چشم هایم
به من خیره شده است
هنوز عشق،
درحوالی وجودم..
پرسه میزند.
عشق را انتهایی نیست.
عشق را غایتی نیست،
جزخودباختن.
و من خودرا باخته ام 
که' تو 'ازدرون آینه 
به 'من' لبخندمیزنی.
من،همه تو ام
وغایت من، همه تو.
ازبیست وچهار سالگی ،
چیزی نمیماند ،
جز بوی شمعی سوخته 
ودودی پراکنده
درهوای خانه مان..
ازمن اما
آتشی مانده است 
زیرخاکستر 
که با یک سلام تو
شعله ور میشود
ودگربارمیسوزاند
 تمام هستی ام را...

میبینی؟انگار همه چیز برایم همانطور اتفاق می افتد که آن هنگام فکرش راکرده ام.عجیب است...عجیب...خیلی عجیب...باورنکردنیست...

...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 13:40

close
تبلیغات در اینترنت