:)میکشد هرجاکه خاطرخواه اوست

تعرفه تبلیغات در سایت

زندگی آنقدر ها هم ساده نیست.پیچیده میشود گاهی.سخت.طاقت فرسا.شنیدم که زندگی اش آنچنان که باید،نیست.اختلاف ها سر برآورده اند...بی پولی...خانواده اش خرجش رانمیدهند...سخت است...درچنین شرایطی ازدواج کردن سخت است..عشق روزهای اول،کم کم بی رنگ میشود.عشق ،مراقبت میخواهد.راستش همیشه گفته ام که دوست داشتن برای زندگی کافی نیست اما فکر میکنم هست.اگر کورنکرده باشد،کافیست.دوست داشتن اگر تداوم داشته باشد،اگر امتحانش را پس داده باشد،انگیزه می آورد.انگیزه باعث تلاش و تحرک میشود.وتلاش،یعنی جریان.یعنی زندگی.اگر واقعا دوستش داشت،گوشه ی خانه نمینشست تاچشمش به جیب پدرش باشد ووقتی قطع شد،اختلاف به وجود آید.اگر واقعا دوستش داشت،تنبلی معنایی نداشت.از سالها پیش،ازنگاهش میشد خواند که دوستش ندارد.تعجب چندانی نکردم.برایم غیرمنتظره نبود چیزی که شنیدم.انگار هرلحظه منتظراین خبربودم.ناهار امروز را خانه ی دوستی دعوت بودیم...دوستی عزیز.حالم دگرگون شد زمانی که به دنبال آدرسش میگشتیم...ناهید مدام میپرسید که چرا ومن حتی نمیتوانستم حرف بزنم.صدایم انگار قطع شده بود.کسی به مغزم چکش میکوبید.میبینی؟حتی نام خیابانی که میدانم روزی درآن زندگی کرده ای،مرا دگرگون میکند.چقدر حساسیت هایم بیجاهستند.خانه ی شما به خانه ی مانزدیک بود اما ازآن اتفاق به بعد،هرگز ازاین مسیر حتی رد نشده بودم.به پدرگفته بودم هرگز نمیخواهم درآن مسیر چشمم به خیابانی یاکوچه ای یاخانه ای بخورد وپدر هیچ گاه مرا به آنجا نمیبرد...امروز اما راننده ،پدر نبود.ومن محکوم بودم که پس ازسالها،ازآن خیابان های لعنتی عبورکنم.وهنگامی که ناهید پرسید به نظرت خانه های این منطقه به طرزعجیبی زیبانیستند فقط گفتم :تمام خانه هایش حالم رابه هم میزنند.اما درواقع حالم رابه هم نمیزدند.فقط دگرگونم کرده بودحال وهوای آنجا.مثل خودت.که از دیدنت حالم به هم نمیخورد.فقط دگرگون میشوم کمی.کمی.نمیدانم چرا.هربار میدیدمت،هاله ای ازگذشته از جلوی چشمانم عبور میکرد و حال را فراموش میکردم.شاید همین سفر نابه جا به گذشته حالم رادگرگون میکرد.نمیدانم.اما خوشحالم که دیگر نمیبینمت.حسم به تو تنفر نیست.اما دلم میخواهد باشد.شاید به همین دلیل وانمود میکنم از تومتنفرم.یا حالم ازتوبه هم میخورد.چون فکر میکنم باید باشم.اما توخوب میدانی که فکر ودل من هرگز یک مسیر را نرفته اند...حتی گاهی حالم هم دیگر چون گذشته دگرگون نمیشود.اما بیخودانه به خودم فشار می آورم که به یاد گذشته بیفتم و زجربکشم.میدانم احمقانه است.میدانم که روزی تمام این دلگیری های گاه گاهم ازبین میروند.بگذریم.آدم گاهی یادش به گذشته بیفتد آنقدرها هم بدنیست.اینکه بدانی چرا اینجایی که هستی ایستاده ای وازچه مسیری عبور کرده ای اصلابدنیست.مهم این است که درگذشته غرق نشویم.همین.وگرنه این دگرگون شدن های گاه گاه حال آدم،خوب هم هست.باورکن.نسیم خنک امروز،درآن خانه ی زیبای ویلایی،دگرگونی راه راازبین برد.تمام امروز را به یاد توبودم...کاش اینجابودی..نزدیک من...کاش جراتش راداشتم و چیزی راکه ته دلم گیر کرده بود از آن دوست عزیزمیپرسیدم...دلم برایت عجیب تنگ شده است...

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 13:40

فهرست وبلاگ