:):)

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


_چه تخت باریکی!
_بله خانم...استانداردتمام تخت های مخصوص تزریق همین اندازه است
_اصلا به راحتی مردم فکر نمیکنند:(
_:)
نیمه هشیاربودم و به مکالمه ی پیرزنی درشت اندام که روی تخت کناری خوابیده بود با خانم جهانشاهی گوش میدادم...
خانم جهانشاهی منشی دکتر عزیزمن است...دکتر نازنین ،دوست داشتنی والبته بسیار باسواد وباتجربه.روی تختی که چندان کوچک هم نبود درازکشیده بودم و فکرم خالی بود.انگار حافظه ام به کلی پاک شده بود...
خیره شده بودم به یک میله و پرده ای که کنارم آویزان بود...خانم جهانشاهی ازمهربان ترین آدم هایی ست که میشناسم.اصلا به شوق دیدن اوست که هرچند وقت یک بار مریض میشوم :)
نام کوچکم در کل مطب پیچید!نمیدانم چرا خجالت کشیدم ازاینکه ازاتاق دکتر،بلند نامم را صدا زد وگفت بروم آنجا!چه افکار پوچی دارم که اگر کسی نام کوچکم راصدابزند هنوز خجالت میکشم.هرچند خیلی بهتر از چند سال پیش شده ام و دیگر دربند این مسخره بازی های عقیدتی نیستم.اما هنوز گاهی جهالت فرامیگیرد مرا...میدانی؟جهل اگر ازکودکی با ما بزرگ شده باشد،ازبین بردنش بسیار سخت وگاهی غیرممکن است...
_سلام دکتر
_سلام دختر!آخی...ببخشید کشوندمت اینجا.فقط بگو بازم همون مشکل همیشگیه؟
_بله...
_خب تو برو.نمیخواد بایستی.داروهاتو میگم به خانم جهانشاهی.توی پروندتم مینویسم که ازین به بعد هروقت اومدی مستقیم برات بزنن وقتت گرفته نشه برای ویزیت.
_ممنونم دکتر..
واینگونه بودکه ما را بستند به بار داروهای همیشگی...آمپول های مسکن...سرم غذایی...قرص های تقویتی...قرص های مسکن:))
فکر نمیکنم کسی بهتر از خانم جهانشاهی بتواند این قدر بادقت به بیماری سرم عزیز را وصل کند...آرامش این زن ومهربانی اش،عجیب،ستودنیست...بیست دقیقه طبق معمول روی همان تخت همیشگی درازکشیدم...هواسرد شده است.باورکن.اما هیچ کس به اندازه ی من سردش نمیشود...به من میگویند مشکل ازتوست...ولی باورکن هواسرداست...خیلی سرد...آنقدر که دندان هایم به هم میخورند و میلرزم...متنفرم از لرز...هنوز هم نمیدانم بااین همه آرامش چرا اینطور شد؟چرا هر ماه بد وبدترمیشود ؟ازناتوانی بیزارم نمیتوانم صبح تاشب دررختخواب فرو روم و زندگی ام راتعطیل کنم.این چه وضعیت مسخره ایست؟وقتی حتی دلیلش رانمیدانم.توفکر میکنی ممکن است به خودم دروغ بگویم؟فکر میکنی آرام نیستم؟:(
چطور ثابت کنم که دروغ نمیبافم؟توبگو...چراهیچکس حرفم راباورنمیکند وهمه به دنبال دلیلند؟اصلا شاید این احساس خواب آلودگی و ضعف مربوط به تغییرفصل باشد.یاچه میدانم مربوط به هرچیزبیرونی دیگری ...خب انکار نمیکنم که گاهی فکر وخیال به سرم میزند.اما آنقدری نیست که چنین افتضاحی به بار آورد...والبته گفتنی هم نیست.ازمن انتظارنداشته باش به تو بگویم چه چیزی فکرم رامشغول کرده است...تو فکر میکنی آنقدر قدرتش زیاداست که مرا به چنین حالی دچار کرده؟کاش بامن سخن میگفتی...کاش واقعا وجود داشتی.حضور داشتی...کاش میتوانستم حداقل باتوحرف بزنم آن طور که دلم میخواهد.راستش فکر میکنم حق بادیگران است...شاید این بارهم مثل آن دفعه ی پیش،فرارمیکنم از حقیقت...نمیدانم...باور کن حتی تشخیصش برایم سخت شده است.انگار تمام احساساتم درهم تنیده شده اند.مثل ریشه های بامبو که اگر بخواهی ازهم جدایشان کنی،تمامشان میشکنند وازبین میروند...شاید شبیه بامبو شده ام...:)اما باورکن آرامم.وباورکن هواسرداست...
وتنها...
تنها...
تنها وقتی تصویر آن دختر زیبا جلوی چشمم می آید...
انگار کسی روحم را ازبدنم بیرون میکشد...
وگرنه حال من خوب است.
خوب ،آرام،ساکت،سربه زیرو ...
همه چیز بر وفق آرامش است اگر فقط کمی پدربزرگ احساس بهتری داشته باشد...
مدتی ست که باخدا معامله کرده ام...
معامله ی سختی بود...
اما...تنها راه ممکن بود...مرا ببخش که ...
تو کودک نیامده ی منی...بااین حال من تورا دوستت دارم...بیشتر ازهرچیزی...گوش کن حرف مرا...فقط تو مراباورکن.من به تودروغ نمیگویم...حالم خوب است.خوب.خیلی خوب.بگذار دیگران فکر کنند آشفته ام.من وتو میدانیم که همه چیز روبه راه است...همه چیز...

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 6:51