:))

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

اشک میریختم.میان اشک ریختن بی دلیلم اما احساس خوشحالی عمیقی به گلویم چنگ انداخت.این اشک هانشان میداد که هنوز آنقدرها که فکر میکنم بی تفاوت وبی احساس نشده ام:)
انگار بی تفاوتی به من نیامده است...به دفتر زندگی ام که نگاه میکنم میبینم واقعا انگار بی تفاوتی به من نیامده است...من درهربرهه از زندگی انگار از هرنفسم عشق باریده است...نه عشقی که روبه زوال رود.بلکه عشقی که از هنگام آغازش تاکنون هنوز دردلم میجوشد...راستش رابخواهی تاکنون نشده است که شخصی را چه زن وچه مرد،عمیقادوست بدارم و نسبت به او حسم تغییرکند.دریکی دومورد فقط رفتارم را تغییر دادم اما هرگز نمیتوانم احساسم را نابودکنم.
سرم را بادرسهایم گرم میکنم.بافیلم.با کتاب.بامروک.بامریم.باناهید..مروک وعده ی تدریس در جمعیت امام علی را همین دوروزپیش به من داد..نمیدانی چه شعفی دارم برای رفتن..چقدر محتاج بودم وچقدر منتظربودم مرا بپذیرند..پس از تقریبا دوسال،قراراست مرابپذیرند...قراراست یکی از رویاهایم محقق شود ورویای دیگرم نیز:کافه شعر...حسین ،جرقه اش را زد...حسین...سرنوشت ،بازی غریبی دارد...روزاول که حسین رادیدم،همان روز که قراربود ویرایش داستانی که مینوشتم رابه عهده بگیرد،چه رویاهایی درسرم داشتم از نویسندگی...نزدیک به هفت سال پیش...چقدر زود گذشت..چقدر عجیب گذشت...داستانی که هرگز ننوشتمش ...داستانی که ویرایش نشد...که اگر مینوشتمش شاید ...شاید...بگذریم..

شاید مصلحت چیز دیگریست...مصلحت این متن هم این بود که تغییرکند.

 

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 6:52