:)چون میگذرد غمی نیست

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


مجال،بی رحمانه اندک بود وواقعه سخت نامنتظر.
از زمانی که بازگشته ام،همچون بازیگری بی روح شده ام که یک فیلم نامه را ازحفظ میخواند بی آنکه حتی کلمه ای را پس وپیش بگوید.
من خودم را باز هم جاگذاشتم و به این شهر بازگشتم.اما مگر میتوان میان مشتی کور از بینایی سخن گفت؟یاد آن کلیپ زیبا افتادم.همان پسری که عاقبت شعورش را به تیغ سپرد و چون دیگران کور شد...پسرک بیچاره...شاید باخودم قرارگذاشتم خودم رابه کوری بزنم.اما رخوت بیش ازحد این نقش،مرا خسته کرده است.حرفهای دیشب باعث شد ازخودم بدم بیاید.چقدر دروغ؟تاکجا؟این همه دروغ برای چه؟همه چیز عوض شده است.
حتی دیگر صدایش نمیزنم.بامیل.بارغبت.رخوتش وبی احساسی اش انگار به من هم سرایت کرده است.لجبازی تاکجا؟شنیده بودم اگر یک دروغ را کسی بسیار باخود تکرارکند کم کم باورش خواهد کرد.شایدمیخواستم باورکنم.مصلحت این بود که باور کنم.وخب تاحد زیادی هم پیروز شدم.به خودم قبولاندم که میتوانم نبینم.میتوانم عشق نورزم.میتوانم...نمیتوانم موسیو...وبرایم دیگر اهمیتی ندارد که تو چه فکری خواهی کرد.ناردانه ی کوچکم،من تو را که بی گناه بودی،برای دل خودم وارد این نبودن ها کردم.که بلکه روی سخنم باتوباشد وتو مخاطب نوشته هایم شوی.من دلتنگی ام را درشهر توجاگذاشتم تا دلم تنگ نشود دیگر.ونشد.موسیو،تو را بعدها خواهم بخشید.میدانم که خواهم بخشید.اما باخودم چه کنم؟چگونه خودم راببخشم؟
که نیرزد این تمنا به جواب لن ترانی...
راست میگفت.گاهی نمی ارزد...نمی ارزیدی...نمی ارزیدم...به جواب های لن ترانی...سرد وخسته ام.درونم یخ زده است.یخ.یخی عمیق.یخی که بازنمیشود.من از این بی تفاوتی خسته ام.ازاین آرامش مسخره!
ازاین خفتگی...از تو...من خسته ام ازتو...مجال بی رحمانه اندک بود وواقعه سخت نامنتظر...کاش هرگز با آن حال راهی شیراز نمیشدم...چه قدر احساس نابود شدن میکنم.تحلیل.احساسم آب رفته است...حتی نمیتوانم یک کلمه از احساسم حرف بزنم...تمام میکنم این اراجیف را...هنگام ظهر است.چقدر حالم از دیشب تا کنون تغییر کرده است.به همان نقش خودم بازگشته ام.میدانی دخترم؟من فکر میکنم موسیو اشتباه میکند.ماهمیشه برای نداشته هایمان نمیجنگیم.ما گاهی برای چیزهایی که داریم ودیده نمیشوند میجنگیم.گاهی هم برای حفظ کردن چیزهایی که داریم ومیخواهند ازمابگیرند.من لبریز بودم از عشق وموسیو میخواست احساس مرا ازمن جداکند و درشیشه ای دورازمن بگذارد.جنگیدم تا از احساسم مراقبت کنم.جنگیدم وهنوزمیجنگم.تمام این رخوت ها وخود گول زدن ها برای مراقبت است.اوباید بداند چه باشد وچه نباشد،هیچ چیز درمن تکان نمیخورد.بااینکه همه چیز عوض شده ورنگ دیگری به خودگرفته است.بااینکه خودم را مجاب کرده ام چرت وپرت هایی که میشنوم را تحمل کنم و دلم آشوب نشود،هنوز گاهی،گاهی دلم میگیرد.سخت است.اما خب غیرممکن نیست.زمان کیمیاگرخوبیست.تمام این روزها میگذرند...

  • مطالب مرتبط
  • چه بگویم سخنی نیست مرا
  • پرواز رابه خاطر بسپار.پرنده مردنیست
  • نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 3:44