دیروز

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


عمیقا حالم به هم میخورد ازواژه ی خودکشی. حالم زمانی بیشتر به هم میخورد که ناخواسته وارد ماجرایی میشوم که نباید. میان دل نگرانی ها ودغدغه های خودم...امروز به شدت احساس تنهایی کردم. احساس ضعف کردم. پای راستم بیشتر ازهمیشه دردمیکرد اما چند ساعت راه رفتم...چرا؟ چرا دلم باید به رحم آید؟ ازخودم بدم آمده. بعد از دوهفته پایم را درآن دانشگاه لعنتی گذاشتم...خبر بود که برسرم میبارید...پسری که از دیدن روی ماه موسیو میگفت.از فرمانده میگفت.باورت میشود من حتی نمیدانستم فرمانده کجاست و چه میکند؟اصلا نمیدانستم زنده است یانه!چه برسد به اینکه بدانم چه رشته ای درکدام دانشگاه را اشغال کرده است. راستش باورم نمیشود این همه نسبت به او بی تفاوت شده ام. اما هرچه به علی میگویم، گوش نمیکند. علی نمیداند نباید به آن دختر پناه ببرد. علی حرفهای هیچکس رانمیشنود. کاش میتوانستم به او بگویم چه کند یاچه نکند.اما نمیتوانم برای کسی نسخه تجویز کنم. فقط میتوانم بشنوم.میتوانم ازخودم برایش بگویم. از فرمانده.میتوانم تعریف کنم. اما علی فقط برای چند ساعت آرام میگیرد.نه. اشتباه میکردم. علی شبیه موسیو نیست. موسیو موجود عجیبی بود. اسطوره ی مقاومت وصبر بود. میستایمش. خواب به چشمم آمده. اما میترسم ازخوابیدن.میترسم از خواب های آشفته دیدن. از آن مرد. از خودم. میهراسم. دلم میخواهد شب ها دراتاق خودم به خواب روم. روی تخت خودم. تنها. حوصله ی حضور هیچ آدم غریبه ی اضافی راندارم. بااینکه
میدانم هر غریبه ای میتواند کم کم به یک آشنا تبدیل شود.هنوز نمیتوانم فقط به خاطر بقای نسل و به دنیا آوردن یک کودک بدبخت بی گناه،دست های مردی را بگیرم که ...
احساس بی احساسی میکنم.کاش میتوانستم مثل قبل باشم.عشق بورزم...موجود عجیبی شده ام...همه چیز برایم خنده دارشده.حتی عمیق ترین احساسات.به همه چیز فقط میخندم.نه نگران چیزی وکسی میشوم نه دلم میسوزد نه شور واشتیاقیست.چشم هایم بازنمیشوند ازخواب

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 3:45