:)......

تعرفه تبلیغات در سایت
روزهایی که ازصبح درخانه تنهاهستم رادوست تر میدارم.میتوانم هرغذایی دلم میخواهد اختراع کنم.مادربزرگ میگوید:'توعاشق آشپزی هستی دختر'
آشپزی ،روحیه ام را عوض میکند.هیجان آوراست.به خصوص روزی که مادر میگوید هرچه خودت خواستی درست کن...آخ...شیرین ترین جمله ایست که میشنوم...مادر میگوید علاقه ی من به آشپزی به علت شکموبودن من است:) خب راستش رابخواهی من غذارادوست دارم.اما حیف که این هیکل بی نوا خراب میشودباپرخوری...پدر مرا دعوامیکند.پدرفکر میکند عمدا غذانمیخورم که لاغربمانم!!اما خب میدانی که من هرگز به خودم گرسنگی نمیدهم.یعنی نمیتوانم.مگراینکه این معده ی عزیز مثل اکثراوقات با غذا جان، قهر کند...
چند ماهیست که درقهربه سرمیبرد و همه فکر میکنند من رژیم دارم و انواع فحش های آبدار را نثارم میکنند...فقط دکتر عزیزم حرفم راباور کرد و علاوه بر آن داروهای قشنگش،یک آزمایش خون ناقابل هم منگوله ی پای دفترچه ام کرد...باشد که رستگار شوند...حیف که دوستش دارم وگرنه باران ناسزابود که برسرش میباراندم...نمیدانم چرا اینقدر از دکترها بدم می آید...درکشان نمیکنم...این یکی راهم به خاطر گوگولی بودنش تحمل میکنم وگرنه چشم دیدنشان راندارم.پس ازماه ها خوابم گرفته است دراین بعدازظهر زیبا...خواهم خفت...آرام..لابد ازاثرات بی خوابی دیشب است...

نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 3:45

فهرست وبلاگ