جنگ

ساخت وبلاگ
اساس جنگیدن را هنوز درونم نپذیرفته ام.شاید برای همین است که نمیجنگم.برای چیزهایی که وجود دارند یا ندارند.برای حفظشان.برای دفاع شاید.نمیدانم.برایم هیچ فرقی ندارد.این بار هم نمیجنگم.شاید جنگیدن با ذاتم همخوانی ندارد.زور زدن بی فایده است.من فکر میکنم برای جنگیدن به انگیزه هایی بسیار والا تر ازاین ها احتیاج دارم.این دلایل واین آدم ها واتفاق ها راضی ام نمیکنند که بجنگم.کم است.کافی نیست.به این نتیجه رسیده ام که باید برگردم.عقب وعقب ترحتی.بازهم.چند وقت پیش هم عقب رفتم...وحالا فاصله ام بیشتر وبیشتر میشود...
چند روز بامادرحرف نزده بودم.صبح وقتی ازاتاقم بیرون نرفتم،وقتی صبحانه ام رانخوردم،برای اولین بار،مادر با کاسه ای از انار دانه شده به اتاقم آمد..مرا درآغوش کشید.ازته دل گریه کردم. این مدت ...بهانه گیری هایش...همه چیز...به اندازه ی یک قرن در آغوشش آرام شدم..هرچه پرسید چرا؟این همه اشک برای چیست؟این حال وهوای عجیب برای چیست؟سرم را زیر انداختم و اشک ریختم...با صدای اشک هایش سرم رابلند کردم.طاقت اشک هایش رانداشتم.
چه باید میگفتم که باورکند؟حقیقت را.هرگزنتوانسته ام به مادر دروغ بگویم...حقیقت را دریک جمله گفتم...
"خسته ام مامان.خیلی خسته ام"
"ازچی؟"
"از همه چی.ازهیچی"
"حرف بزن.به من نگی به کی میتونی بگی؟کسی اذیتت کرده؟کسی حرف بدی بهت زده؟کسی از تهران ؟یه چیزی بگو دیگه"
"نه مامان.ربطی به کسی نداره."
"پس جریان چیه؟ازمن دلخوری؟اگه سرت غرمیزنم برای اینه که میخوام بهترین باشی.میخوام خانوم ترین باشی.موفق ترین باشی.اگه به ظرف شستنت یادرس خوندنت ایرادمیگیرم...میخوام توی زندگیت بعدا هیچکس نتونه بهت ایرادبگیره.همین.معنیش این نیست که برام مهم نیستی.یاکم تر از داداشت دوستت دارم.برای یه مادر واقعا فرق ندارن بچه هاش.من معذرت میخوام اگه کاری کردم بدفکر کردی مامان.میشه گریه نکنی؟فقط مشکلت همیناست؟"
"..."
"انارتوبخور.من میدونم دلت پره.باشه اگه نمیخوای حرف نزن.گریه نکن دیگه.اینقدر بی صداگریه نکن.گلوت دردمیگیره."
"باشه مامان"
انارم رانوش جان کردم.چقدر چسبید.چقدر سبک شدم.بااینکه حرف نزدم.
انارروی میزم توجهم را جلب کرد.چندماه بود که آنجا گذاشته بودمش برای خوردن.وهرروز میگفتم فردا دانه میکنم.فکرمیکردم نهایتا خشک میشوداما...خشک نشد.گندیده بود.مادر انارم رابرداشت و دورانداخت...
آدم ها هم شاید خشک نمیشوند گاهی.میگندند واگر دور نیندازیمشان بوی نامطبوعشان همه جا را پرکند.من این مدت برای چه کسی جنگیدم؟برای چه چیزی؟برای چیزی که اصلا وجودنداشت؟خب؟خب فکر میکنم اساسا جنگی درکارنبود.برای چیزی که وجودندارد نمیشود جنگید.فقط شاید بتوانیم برای چیزی که وجود داردونداریمش بجنگیم...جنگ برای به دست آوردن...اما جنگ برای به وجود آوردن معنایی ندارد.
عقب ترخواهم رفت.برمیگردم به همان جایگاه قبلی ام. میخواهم مثل یک انسان زندگی کنم.لذت ببرم از هوا.ازابر.ازباران.از سرما.از آفتاب.از پروانه.ازپشه...
من بازخواهم گشت.این بار قوی تر.محکم تر.رو راست تر.باورکنی یانکنی.احساس زیبایم را هرگز بازگو نخواهم کرد.جای واقعی احساس،ذهن وخیال است.زبان،قاصراست.زین پس جایی فریاد میزنم که گوش شنوایی باشد.:)

جنگ جهانی دوم,جنگ جهانی اول,جنگل ابر,جنگ,جنگ ایران و عراق,جنگ سوریه,جنگ جهانی سوم,جنگ ایران و عربستان,جنگ ویتنام,جنگل,...
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 12:36

close
تبلیغات در اینترنت