خطاب به تو مینویسم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


خواستی راست بگویم.مرا مصلحت اندیش خواندی.خواستی چیزی بگویم که تاکنون نگفته ام.چقدر هواسرد شده.انگشتانم یخ زده اند.حتی نمیتوانم چیزی بنویسم.اما مینویسم.من از دروغ بیزار بودم.احساسی فراتر ازبیزاری حتی.دروغ،بزرگترین گناه است.بزرگترین جهالت وتوهین است.دروغ به هر نیتی باشد،دروغ است.زشت و کریه است.دروغ گاهی از در ریاکاری به قلب واردمیشود وبه زبان جاری.گاهی از در مصلحت اندیشی.میخواهم بدانی من به تو دروغ نگفته ام.فقط چیزهایی را ممکن است نگفته باشم.من به فرمانده هم دروغ نگفتم.هرگز.به خودم نیز.آخرین بار که دروغ گفتم،به مادام بود.تونمیخواستی مادام بداند.من نمیخواستم مادام بداند.به جای گفتن نام تو،نام دیگری را به اوتحویل دادم وگفتم این است.همین که دوستش دارم.ومادام باور کرد.مصلحت اندیشی!اما مصلحت چه کسی؟من؟تو؟مادام؟چه کسی؟میخواهی چیزی رابشنوی که تاکنون نشنیده ای؟سالهاپیش درآن شهرکوچک غریب،زمانی که از سنگهای آن ساختمان بالامیرفتیم،زمانی که پشت سرم می آمدی تا اگر پایم لیزخورد مرا بگیری،دلم میخواست پایم بلغزد و تمام شدم درتو.دلم میخواست فرمانده نباشد.دلم میخواست یک دل سیر نگاهت کنم .یادت هست اشک میریختم؟فکر میکردی به خاطر نتیجه ی آن امتحان لعنتی ست؟نبود.به حال خودم اشک میریختم.دلم برای خودم میسوخت.اسیر خودم بودم.دلم به حال فرمانده میسوخت.اشک میریختم از سر بیچارگی.بی چاره و بی پناه بودم. تنها.بچه بودم.آنقدر بچه که از عذاب وجدان نشستن کنارتو،اشک میریختم. پناه وتکیه گاه من درآن غربت، فقط توبودی. هر ثانیه وهرلحظه... وقتی رفتی،بند دلم پاره شد.پشتم خالی شده بود.وقتی بازگشتی،تلخی کلامت ونگاه سردت،به من فهماند که تمام شده ام درتو.راه بازگشتی نبود.من فرصت تصمیم گیری حتی نداشتم.تمام شده بودم.باور کردم که تمام شده ام.شب سختی بود...هرشب سخت بود...آنقدر به توعادت کرده بودم که دلم نمیخواست لحظه ای مرا تنهابگذاری...شب های وداع باتو وبازگشت به آن خوابگاه سرد...تخت من کنارپنجره بود.آن شب،آسمان میبارید.تا آن زمان درتمام عمرم چنین بارشی ندیده بودم.آسمان ...رعد وبرق...شیشه ی کنارم چنان میلرزید که هرلحظه امکان داشت درصورتم خرد شود...شب رفتنمان یادت هست؟زلزله آمد...ازخواب پریدم.مادرسراسیمه به اتاقمان آمده بود.پدر به دنبالش...هراس بود...هراس...ومن آن لحظه فقط میخواستم بدانم حال توخوب است...یادت هست با آرامش تمام وبیخیالی گفتی خوبی و درحال تخم مرغ خوردنی؟! آن شب تاصبح کف اتاقم نشستم و به چراغ اتاقم زل زدم...هر تکانش مرا میترساند..
چقدر سرم درد میکند...انگشت هایم هنوز یخ زده اند...گرم نمیشوند...
سالها گذشت.تو دوباره بازگشتی...با هاله ای از بی تفاوتی...کنارم نشستی.روی یک صندلی..تالار فجر.. تقدیر ازتو.. حق تو.. نمیدانی بعد ازآن همه سال، وقتی باچشم خودم موفقیتت را دیدم چه حالی شدم.
توخیلی چیزهانمیدانی.تونمیدانی رییس چطور سرم دادکشیدبه خاطر تو. نمیدانی فرمانده به من چه ها گفت به خاطر تو.نمیدانی مادام چه گفت به خاطرتو...تو حتی نمیدانی من دوستت داشتم...نمیدانی و دیگر هیچکدام ازین ها رانخواهی دانست. چون همه چیز از حافظه ام پاک شده است.سرم داغ شده. انگار تب کرده ام.بعد از سالها،وقتی کنارت نشستم و رویت را ازمن برگرداندی، دلم میخواست زمان بایستد و به تو تکیه دهم.اما نایستاد.ومن چشم هایم رابستم...وآن لحظه را ثبت کردم...از آن لحظه فقط یک عکس مانده است برای من که بوی تن تورامیدهد.من هرگز تو را درآغوش نگرفتم اما بوی تنت را خوب میشناسم.هرگز دستت را نگرفتم اما میتوانم باچشم های بسته خطوط دست تورا تشخیص دهم.من هرگز عاشق تو نبودم.اما میتوانستم تا آخرین نفس،دوستت بدارم.من هرگز شاعر نبودم اما میتوانستم فقط باخیال تو،دیوان شعر بنویسم.
وهمه ی این ها اتفاق می افتاد اگر فقط کمی ...فقط کمی ...
من فقط بیست سال داشتم...زمانی که شعری از فروغ را برایت نوشتم..یادت نیست.میدانم.من اما به خوبی به یاد دارم:
آن كسي را كه تو مي جوئي
كي خيال تو بسر دارد
بس كن اين ناله و زاري را
بس كن او يار دگر دارد
وتوگفتی:'باشه بس کردم'!
چه برداشت دوری از حرفهایم داشتی...
من این شعر را دروصف خود خواندم و تو فکر کردی خطاب به تومیگویم!
وبااین همه سکوت کردم.
تاشاید روزی بدانی...
ونفهمیدی.
ندانستی.
چیزهایی هست که نمیدانی
بله.
چیزهایی هست
هنوز
همیشه
حتی نمیدانی که امشب چرا باتوحرف نزدم.
نمیدانی آن طور نبود که تو فکر میکردی...
پای هیچ خونی درمیان نبود..
فقط دلم برایت تنگ شده بود.ونمیتوانستم لرزش صدایم را پنهان کنم تا ندانی.مثل تمام ندانستن های این چند وقت...این چند سال...به یمن حضورت،بازیگر خوبی شده ام.خسته ام. خسته ام از این نقش های مصلحتی...سالهاست بر قبری میگریم که هیچ مرده ای درآن نیست.نتوانستم کنارت خودم باشم.نتوانستم کوچکترین احساسم را به توابرازکنم...ودیگر هم نمیتوانم.میدانی؟از دروغ بیزارم.به خصوص وقتی برای تمام کردن حرفهایت،نخوردن شامی که خورده ای را بهانه میکنی!و برای حرف نزدنت بامن،پیشنهاد رفیق یونانی ات را. چقدر متاسفم ازینکه برای رفتنت به دنبال بهانه ای.توکه مرامیشناسی...چرا؟چقدر خسته ام...
خسته ام ازمصلحت هایی که نمیدانم به چه کسی بازمیگردند؟من؟تو؟مادام؟یادیگر دوستانت؟

نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 12:37
برچسب‌ها :