امروز 17 آبان است.اینجا...است

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


هواابریست.قراربه باریدن باران است.امروز 17 آبان است.موسیو 25ساله میشود.وما چیزهای زیادی نداریم.
کاش میتوانستیم برخی ازحرفهایمان را پس بگیریم.مثل شعری که برای کسی میگویید واز فرط بی توجهی اش،از اوپس میگیرید.میدانی؟
رفتار آدم هایی که با آن ها درارتباطیم، گاهی ماراپس میراند وگاهی پیش.تصور کنید باتمام شور واحساستان باکسی حرف میزنید واو در جواب تمام حرفهایتان فقط یک کلمه یاحداکثر چند کلمه تحویلتان میدهد.چه برسر احساستان می آید؟عقب نشینی!بله.درست است.لحظه ای پشیمان میشوید و باخود فکر میکنید که هرگز ازین به بعد بااین شخص اینگونه شفاف رفتارنخواهم کرد.
مروک معتقد است شرایط لحظه ای آدم ها روی این گونه دریافت ها وواکنش ها تاثیرمیگذارد و گاهی جواب ندادن ها دلیل بر بی اهمیتی نیست.من اما معتقدم هست.کاملا دلیل بر بی اهمیتی ست.همه چیز در ذهن ما اولویت بندی شده است.یک پاسخ ساده هیچ گاه آنقدر وقت کسی رانمیگیرد که بخواهد جواب ندهد یا خیلی دیرتر از دیدنش جواب دهد.والبته واضح است که اگر کسی برای شما اهمیت چندانی نداشته باشد هرگز به اینکه چه موقع پاسختان رامیدهد دقت نخواهید کرد.آدم هایی که دوستشان داریم عجیب روی ما تاثیرمیگذارند.حتی ایمان ومذهب آدم دستخوش تغییرمیشود وچنین ایمانی شاید ازاول ایمان نبوده شاید هم بوده.نمیدانم.چرا از این اراجیف حرف بزنم؟
هوای عجیبیست.دلم میخواهد همین طور زیر این آسمان بچرخم وبچرخم وبچرخم.نمیدانی چه لذت عمیقیست...میدانم آخر این پاییز جان مرا نابود میکند.میدانم...وحالا شب است.هواسرد است.بلاخره مادر رضایت داد شوفاژها را روشن کنیم...من درحال قندیل بستن بودم.دلش سوخت گمانم.حالا میتوانم مثل هرزمستان شبانه روز بچسبم به شوفاژ کنارمیزم.دستم را رویش بگذارم وبه خواب روم...وچه قدر گرما به من زهرمارمیشود وقتی فکر میکنم کسانی آن سمت دیوار اتاقم از سرما میمیرند...تف به این روزگار که نمیتوانم حتی از گرم شدن لذت ببرم.برای آدم سرمایی مثل من،گرما حکم مرگ وزندگی رادارد.من اگر روزها بی غذابمانم هیچ تاثیری دراخلاقم مشاهده نمیشود.اما سرما مرا دیوانه میکند.عصبی...همان اتفاقی که درموسیو از گرسنگی می افتد د من از سرما می افتد.یک هفته است که با شال و لباس بافتنی درخانه برای خودم میچرخم ...اسفناک بود...پدر به اتاقم آمده ومیخندد.مادر راصدا میکند وباهم میخندند..باکاپشن وشال بافتنی و شلوار جین چسبیده ام به شوفاژ.خنده دار است؟:) ناردانه ام قول میدهم تورادرک کنم وبه تو نخندم اگر درچنین صحنه ای توراببینم...

باران امروز آنقدر کم بود که فرصت هر گونه لذت بردنی را ازمن گرفت.به خصوص اینکه هنگام باران،به شاگرد جدید عزیزم ریاضی درس میدادم:)ومحروم شدم از دیدنش...

دیگر اینکه...دیگر حرفی برای گفتن نمانده...این روزها باتمام شیرینی شان ، تلخ تمام میشوند.شب میشوند.اما نمیخواهم از تلخی هایش برایت بگویم...نمیخواهم برای هیچ کس بگویم.میگذرد.همه چیز میگذرد.این را هرگز فراموش نکن.

نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 7:23