؛)

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


کافه شعررا چندروزدیگر افتتاح میکنیم. کمی خوشحالم وبسیار خسته. امروز چند کلاف کامواخریدم. حس نابی بود. حالم رابهترکرد. صبح هم به بیمارستان رفته بودم تاجواب آزمایشهای پدر رابگیرم.مژده رادیدم. درآزمایشگاه. باورم نمیشد برای خودش خانومی شده بود. آن هم دربیمارستان قلب کوثر. خوشحال شدم. بعد، آنقدر هوا خوب بود که تصمیم گرفتم پیاده به خانه بازگردم. ازهمان کوچه باغی زیبای دوست داشتنی خیابان قصرالدشت. همان که برای اولین بار باموسیو درآن پیاده راه رفتیم. خیلی دلم میخواست دراین کوچه پیاده راه روم واین راهمان موقع هم به موسیوگفتم. یادش بخیر. چقدر همه چیز عوض شده. نزدیک به یک سال ازآن زمان میگذرد. چقدر زودگذشت. باورم نمیشود که یک سال است که...زمان،عجیب میگذرد. امروز که تنهابودم، ماشینی به سرعت وبافاصله ی کمی ازکنارم رد شد. چندپسر جوان سرشان راازپنجره ماشین بیرون آوردند وخندیدند. راستش کمی زهرمارم شد تنها قدم زدن آن هم درآن هوا. اما اهمیتی نداشت.آنقدر ازین اتفاق ها می افتد که آدم عادت میکند. من هم حتما عاوت کرده ام، که نترسیدم. بگذریم:) آدم جالبی شده ام.

  • مطالب مرتبط
  • شهریور جان تمام شو لطفا
  • ماهی و گربه...
  • شهریور...هفده شهریور
  • بیمارستان...شب...
  • روزهای آخر
  • رییس هم رفت
  • نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 20:04
    برچسب‌ها : p(a b),p(a or b),p(b a),