به نام پدر

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

حالا روی تختی خوابیده که چهار روز پیش روی آن به خود میپیچید و به مادرمیگفت مواظب بچه هاباش!
حالا ازبیمارستانی خلاص شده که چهار روز پیش، آن خانم دکتر جوان ازاتاق عمل بیرون آمد وچشم درچشم مادرم گفت بیمارتان دوبار باشوک برگشته است ، امیدوار نباشید بماند...
تمام تنم شکل فریاد است. شکل بغض... پدر برایم تعریف میکند از لحظه ی رفتنش.ازآخرین جمله ای که شنیده:"وای بچه ها داره میره...وای بچه ها رفت ...وبرای لحظه ای قلبش می ایستد...میگوید تاریکی مطلق بوده وبعد از آن تنهاچیزی که به خاطر دارد یک صدای وحشتناک است که احتمالاصدای دستگاه شوک بوده...بعد دوباره تاریکی مطلق وبعد صدای دکتر که گفته دستگاه تنفس را قطع کنید. کافیست.وبعد ادامه ی عمل...عملی که به اجباربا بی حسی انجام شده و پدر درد را درهرلحظه باتمام وجودش حس کرده. قلبم تیرمیکشد از یادآوری اش... چقدر سخت بود...چقدر سخت گذشت... چقدر تنهابودم...روزها خم به ابرو نمی آوردم و شب ها تمام بالشم از اشک خیس میشد.حس میکنم چندین سال طول کشیده است. واین خستگی عمیق که درتنم جولان میدهد...هنوز باورم نمیشود چنین اتفاقی افتاده. پدر روی تخت خوابیده است و من نگاهش میکنم. باورم نمیشود زنده است. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. چقدر نگرانم امشب...هرشب در ccuکه بود، خیالم راحت بود که اگر اتفاقی بیفتد دکتر هست...حالانگرانم..حالا هرشب نگرانم اتفاقی بیفتد..درخواب...نیمه شب...خدایا دلم راآرام کن.خدایا دلم راقرص کن. میدانم وبه خوبی فهمیده ام که اگر تونخواهی هیچ اتفاقی نمی افتد. خدایا نخواه که پدر بیش ازین درد بکشد.نخواه که یتیم شوم. کمی از دریای رحم ومهربانی ات به ما ببخش چنان که تاکنون بخشیده ای.حالامیتوانم باخیال راحت نقاب قوی بودن ازچهره بردارم و اشک بریزم. هرچند اشک نشانه ی ضعف نیست.به قول بزرگی آدمها اشک میریزند چون مدت زیادی قوی بوده اند...دلم نمیخواهد نوشته های این چند روز راکسی بخواند. حتی خودم. شاید پاکشان کنم. شاید هم نه. هنوز برایشان تصمیمی نگرفته ام. فقط پنهانشان کرده ام

  • مطالب مرتبط
  • شکوه نامه یا...؟
  • نامت درمن بیدادمیکند
  • ازنامه هایم
  • نامه به کودکی که هرگز زاده نخواهدشد
  • نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 20:05