ققنوس

مطالب مرتبط

تهران شمال

شب های تهران

شب های تهران می کند پنهان صحنه ی بسیار از چشم انسانزین شب های تار مانده یادگار راز بیشمار بهر عاشقانهر شب این سرزمین پر زماجراستیکسو عیش و طرب یکسو رنج و تعب برخیزد همه شب غوغای تهرانقلب یار، بی قرار، کام او رواستعاشق در همه حال، باشد ذکر مثال، بر او داده مجال، شب های تهرانیاران جام باده بر دست دارن

نمایش ادامه مطلب


تهران...خرداد...

تمام فکر وذهنم درگیر یک صحنه است. مردی که روی زمین افتاده بود و دربرابر مشتی لاشخور، فقط توانست بگوید آقا ...وجمله اش برای همیشه ناتمام ماند...متاسفم...تمام بدنم لرزید...برای فقط یک لحظه، پدرم را به جای آن مرد تصور کردم و تمام وجودم فرو ریخت...متاسفم...متاسفم ومیدانم تاسف من هیچ چیز راتغییرنمیدهد... تهران شمال

نمایش ادامه مطلب


برسد به دست تو

حرفهایت راچندین بارخواندم. دیدم نه. نیستم. درمیان حرفهایت نیستم. قبلا هم نبودم. فقط کاش همان زمان هم مثل حالا میدانستم. که نیستم. نبودن درعین بودن! کمی درکش سخت است. از دردگفتن انگار کارهمه شده. هیچ استعدادی نمیخواهد. نوشتن. دیشب استاد بهمنی دربرنامه ی دورهمی حرف جالبی زد. گفت شاعر وجودندارد. این شعر است که شاعر راکشف میکند. حرفهای متفکرانه ای میزد. دلم میخواست از نزدیک ببینمش. کاش تهران بودم. کاش به شاعرهایی که دلم میخواست ببینمشان وباآنهاحرف بزنم دسترسی داشتم. شاید روزی به کافه شعرمان دعوتشان کنیم وبیایند. کسی چه میداند؟ گشتم اما ندیدم. فقط یک تکه ازحرفهایت مربوط به من بود انگار. همان جا که گفتی بدی اینجا نوشتن این است که حرفهایت جابه جامیشود. به یکی میگویی و دیگری برمیدارد. من همینجا به توقول میدهم که حرفهایت راهرگز برندارم. مراببخش اگر تمام این مدت حرفهای تورابرداشتم و ...حرفهایی که دی

نمایش ادامه مطلب


زنده باش...

سفربه تهران.این باراما نه شبیه قبل.شال گردنی که شروع کردم به بافتنش به نیمه رسیده..صبح ها وشب ها ،دیروزود،میبافم تاتمام شود.راستش این بارمیترسم ازسفر.حس غربت شاید...اصلابه یادندارم بار قبل چه حسی داشتم.انگار به جز چند صحنه ی کوتاه،همه چیز از ذهنم پاک شده است.نمیخواهم به قبل فکر کنم.حتی نمیخواهم به اینکه چه پیش می آید دراین سفر فکر کنم.اصلانمیخواهم فکر کنم.میخواهم زندگی کنم.به گمانم هرچه کمتر فکر کنی،راحت تری.هرچند این قانون احمق هاست.دلم میخواهد فکر کنم.برایم لذت بخش است.اصلا به دیگران چه ربطی دارد که زندگی راسخت میگیرم یانه؟ :)تناقض تراوشات ذهنی من...

نمایش ادامه مطلب


تهران

قدم زدی بامنسکوت بود و هوا،نشستیم زیر درختجدال بود و سخن..جدال آفتاب،با باد..جدال حنجره ی تو،با نام من...جدال من،با پنجره ی نگاه تو عشق است وبوی خون، عشق ازتوبود ودرد، ونوای محزون یک کوزه...جنون،غایت درداست،تو،غایت هم آغوشی...تکیه میدهیم به درخت،شانه به شانه ی هم،یک دست فاصله است،ازچشم تو، تامن..پیر کلاغی،قارقارمیکندبالای این درخت..تهران است وکلاغهایش،من هستم وتو،پیرمردان وبساطشان...فشرده کرده بودی ام اگر،رهایت نمیکردم...نگاه کرده بودی ام اگر،نامت راصدامیکردم...ازچشم هایم خون میچکید ،از روح تواشک...دست های من باکره،دست های تو مردشده اندمن وتو،با" ما"

نمایش ادامه مطلب